تاریخ
ایران
|
مقدمه |
|
موقعيت
خاص
جغرافيايي
فلات ايران
كه آسياي مركزي
و شرقي دور را
به شرق نزديك
و اروپا متصل ميسازد،
اين منطقه را
از ديرباز به
يكي از مهمترين
مراكز امواج
مهاجرتها و
سكونتها و
جنگلها و
تحولات
گوناگوني كه
از دوران پيش
از تاريخ
آغاز شده،
تبديل كرده
است. سابقة
حضور انسان
در فلات
ايران به
درستي روشن
نيست؛ با اين
حال، بعضي
محققان
احتمال
مهاجرت جمعيتهاي
انساني را از
افريقا،
آسياي
مركزي، قفقاز
و شبه قارة
هند به سوي
فلات ايران
مطرح كردهاند.
ظاهراً كهنترين
محل مربوط به
دورة ديرينه
سنگي قديم كه
تاكنون در
ايران يافت شده،
در خراسان و
در بستر
رودخانة كشف
رود قرار
دارد كه قدمت
ابزارهاي
سنگي به دست
آمده در آنجا
را حدود 800 هزار
سال تخمين
زدهاند.
برخي
ابزارهاي
سنگي متعلق
به دورة
ديرينه سنگي
ميانه نيز در
مركز ايران،
در شمال شرقي
شيراز كشف
شده است. پس از
طي اين دورهها،
در زماني كه
اروپا هنوز
در دورهي
ديرينه سنگي
به سر ميبرد،
ايران مانند
ديگر مناطق
خاورميانه،
وارد عصر مس
شد. شواهد و
آثاري مربوط
به زندگي انسان
و نخستين
تمدنها، در
نقاط مختلف
ايران به دست
آمده است. از جمله
كاوشهايي
كه در غار
كمربند
(نزديك بهشهر)
وغار هوتو (نزديك
تريجان در
غرب بهشهر)
انجام شده،
قدمت اين
تمدنها را
به حدود سال 9000
ق م ميرساند.
آثاري هم كه
در تپة آسياب
(در شرق كرمانشاه)،
گنج دره (در
جنوب غربي
كنگاور)،تپة
گوران (در درة
رودخانة
هليلان در
استان كرمانشاه)،
تپة علي كش (در
جنوب شرقي
درة دهلران)،تپة
سرآب (در شمال
شرقي
كرمانشاه)،
تپة زاغه (در ناحية
بوئين زهرا)،
تل باكون (در
جنوب غربي تخت
جمشيد)،
يانيق تپه (در
جنوب غربي
تبريز)، تپة چغاميش
(در جنوب شرقي
دزفول)، تپة
گودين (در غرب
كنگاور)، تپة
گيان (نزديك
نهاوند)، تپة
چشمه علي
(نزديك شهر
ري)، تل ابليس (در
بردسير
كرمان) و تپة
يحيي (در جنوب
بافت كرمان)
به دست آمده،
نشان از حضور
انسان ميان 9
تا 4 هزار سال ق
م، در اين
مناطق دارد.
آثار كشف شده
در بمپور (در
درة هليل
رود)، شهر
سوخته (در
جنوب زابل)،
تپة شوش و هفت
تپه (در جنوب
شرقي شوش)،
تپهي حسنلو
(نزديك نقده)،
تپة مارليك
يا چراغعلي
تپة (در
رودبار
گيلان)،تورنگ
تپة (در شمال
شرقي گرگان)،
تپة زيويه (در شرق
سقز)، تپة
حصار (نزديك
دامغان)، تپة
موسيان (در
منطقهي
دهلران)،تپه
و قبرستان
شهداد يا
خبيص (در شرق
كرمان) و گنج
تپه (در
كلاردشت
مازندران)
نيز نمونههايي
از تمدنهاي
موجود در
فلات ايران
را تا اوايل
هزارة اول قم
به تصوير ميكشد.
يكي
از نخستين
تمدنهاي
شناخته شدهي
پيش از تاريخ
در ايران،
تمدن سيلك
است. آثار اين
تمدن در تپههاي
سيلك (در جنوب
غربي كاشان)
حاكي از آن
است كه اين
مكان يكي از
كهنترين
زيستگاههاي
انسان اوليه
در دشتهاي
ايران بوده
است. قدمت كهنترين
طبقة تپههاي
سيلك، به
حدود اواخر
هزارة 6 و
اوايل هزارة 5
قم ميرسد.
سفالهاي به
دست آمده در
اين طبقه
نيز، جزو
اولين نمونههاي
سفال در
ايران است. در
اين منطقه،
ظروف سفالين
نقشدار
فراواني به
دست آمده
قدمت برخي از
آنها
احتمالاً به
حدود سال 4000 قم
ميرسد و از
اين رو فلات
ايران را مهد
پيدايش ظروف
سفالين نقشدار
دانستهاند. نواحي
غربي و جنوبي
فلات ايران،
با توجه به ارتباطش
با بينالنهرين،
پيش از ديگر
نواحي، وارد
دورهي
تاريخي شد؛
چنانكه در
آغاز هزارة 3 قم
در دشت
خوزستان خطي
تصويري
اختراع شد كه
آن را «ايلامي
آغازين» ميخوانند.
نمونههايي
از اين خط در
سيلك، گودين
تپة كنگاور،
تل مليان
فارس و حتي در
شهر سوختة
زابل به دست
آمده است. كه
نشان دهندة
ارتباط
فرهنگي غرب
فلات ايران
با ديگر
مناطق فلات
در آن ايام
است. عمدهترين
اقوام بومي
ساكن غرب
فلات ايران،
از جنوب به
شمال عبارت
بودند از:
ايلاميان،
كاسيها،
لولوبيها،
گوتيها. اين
اقوام با هم
خويشاوندي
داشتند و از
نظر نژاد و
زبان به
يكديگر
نزديك بودند.
سرزمين اصلي
ايلاميان،
جلگة شوش
ودرة رودهاي
كارون، كرخه
و دز در
خوزستان بود
كه مناطق
كوهستاني و
دشتهاي
مرتفع شمال و
شمال شرقي
جلگة شوش را
نيز شامل ميشد.
اما
امپراتوري
ايلاميان،
قلمرو وسيعتري
را در بر ميگرفت
و از جنوب تا
ليان (بوشهر
كنوني) و از
شرق تا انشان
يا انزان (=تل
مليان،
نزديك
مرودشت فارس)
را شامل ميشد.
در دورههاي
باستاني،
اقتصاد بينالنهرين
همواره به
منابع طبيعي
فلات ايران و كوههاي
زاگرس
وابسته بود. و
اين معني از
علل عمدة
لشكركشيهاي
سومريها و
آكديها به
خوزستان و
كوهپايههاي
زاگرس، به
شمار ميرفت.
اين تاخت و
تازها
سرانجام سبب
شد كه در اواسط
هزارة 3 قم،
شاهك نشينهاي
كوچك، اما
مستقل
كوهستانهاي
زاگرس و
خوزستان،
با ايجاد
تشكيلات
سياسي و
نظامي
واحدي، حكومت
متحد ايلام
را تاسيس
كنند. تا حدود
سال 646 قم يا
چند سال پس از
آن كه حكومت
ايلام به دست
آشور
بانيپال
سقوط كرد؛
اين پادشاهي
شامل سلسلههاي
متعدد بود.
پوزور (كوتيك) –
اين – شوشينك،
شيلهك ،
اونتش – گل،
شوتروك – نهونته،
كوتير –
نهونته و
شيلهك – اين
شوشينك از
نامدارترين
فرمانروايان
سلسلههاي
ايلامي به
شمار ميروند.
غير از شوش و
انشان،
شهرهاي اون
(احتمالاً
شوشتر
امروزي)،
سيمش (خرم
آباد كنوني)،
مدكتو
(احتمالاً در
شمال شوش) و
هيدلو (در
كوههاي شرق
بر سر راه
جادهي فارس)
نيز از
شهرهاي بزرگ
دولت ايلام
بودهاند. اقوام
كاسي،
لولوبي و
گوتي در
زاگرس مركزي
زندگي ميكردند.
از اين ميان،
كاسيها در
پايان هزارهي
3 قم، در
سرزمين
لرستان
كنوني به سر
ميبردند.
اما خاستگاه
اصلي آنها به
درستي مشخص
نيست. از سدة 17
يا 16 قم تا
حدود سال 1155 قم،
بابل نيز در
قلمرو اينان
بود كه اين
مدت، طولانيترين
فتح خارجي در
بينالنهرين
است. مفرغ
لرستان كه
بهترين
نمونة هنر
غرب ايران در
پايان هزارة 2
قم و اوايل
هزارة اول قم
به شمار ميرود.
از سوي بعضي
از محققان به
اقوام كاسي
منسوب شده
است. لولوبيها
ظاهراً بخش
وسيعي از
مناطق
كوهستاني
زاگرس، از
نواحي علياي
رودخانة
دياله تا
درياچة اروميه
را در تصرف
خود داشتند و
مركزشان
شهرزور بود.
مهمترين
يادگاري كه
از آنها بر
جاي مانده،
نقش برجستهي
انوبنيني
پادشاه
لولوبي،
نزديك سرپل
زهاب است كه
كتيبهي
كوتاهي هم به
زبان اكدي
دارد. گوتيها
كه احتمالاً
در شمال شهر
زور زندگي ميكردند،
در اواخر
هزارة 3 قم،
بابل را
متصرف شدند و
ظاهراً چندي
بعد، بر ايلام
نيز تسلط
يافتند اما
تاريخ «ايران»
به معني
«سرزمين
آرياييها»،
با مهاجرت گروهي
از اقوام
آريايي (هند و
ايراني) به
داخل فلات
ايران آغاز
ميشود.
آرياييان
خود از اقوام
هند و
اروپايي بودند
كه پس از
جدايي از هم
نژادان خويش
در هزارة 2 قم
در آسياي
مركزي ميزيستند.
در متنهاي
زردتشتي، از
سرزمين كهن
ايرانيان با
نام «ايران
ويج» ياد شده است.
در ونديداد،
ايران ويج
نخستين
سرزميني است
كه به دست
اهوره مزدا
آفريده شد. بر
اساس بعضي
پژوهشها،
مهاجران
آريايي در
زماني كه
فلات ايران در
عصر آهن به سر
ميبرد، در
حدود سالهاي
1000-800 قم وارد
نواحي غربي
اين فلات
شدند. دربارهي
مسير مهاجرت
آرياييان به فلات
ايران، برخي
معتقدند كه
اين مهاجران
از آسياي
مركزي به سوي
غرب پيش
رفتند تا به
كوههاي
زاگرس
رسيدند؛ اما
دستهاي
ديگر عقيده
دارند كه
مهاجرت
آرياييان در
دو مسير
جداگانه از
دو سوي درياي
خزر انجام
گرفته است و
طوايف مادي و
پارسي از راه
قفقاز به فلات
ايران داخل
شدهاند
روايات
مربوط به
فرمانروايان
كياني هم با
اينكه داراي
عناصر
اساطيري
است، تصويري
از وقايع
تاريخي بعد
از استقرار
آرياييان در
ايران شرقي
تا زمان ظهور
زردشت به دست
ميدهد. به
نظر ميرسد
كه ميتوان
سلسلة
كيانيان شرق
ايران را به
عنوان برپاكنندگان
اولين تشكيلات
بزرگ و منظم
سياسي
آريايي در
فلات ايران
به شمار آورد.
به هر حال، با
ورود اين
تازه واردان
آريايي،
مرحلة نويني
در تاريخ
فلات ايران
آغاز شد. از
اوايل سدة 9 قم،
فشار
آرياييان در
كوهستانهاي
زاگرس بر
بوميان
افزوده شد و
اينان در حال
پيشروي به
سوي غرب، به
تدريج شهرها
و آباديهاي
اين مناطق را
از دست
ساكنان آن
خارج كردند و
در برابر
آشوريان قد
برافراشتند.
بدين سبب،
نام اقوام
ماد و پارس،
نخستين بار
در متنهاي
آشوري آمده،
و سرزمينهاي
آنان «مدي»6
(نزديك همدان)
و «پرسوئه7 » (در
غرب و جنوب
غربي درياچهي
اروميه)
خوانده شده
است. سالنامههاي
شلمنصر سوم
پادشاه
آشور، در 844 قم
از پارسيان و
در 836 قم از
مادها نام ميبرد.
همزمان با
اواخر سدة 9 قم
و اوايل سدة 8 قم،
دولت آشور
مدتي به ضعف
گراييد و اين
موضوع سبب
استحكام
حكومت
اورارتور
(آرارات) شد.
توسعة قدرت
اورارتو ،
مايهي
نگراني آشور
بود و
پادشاهان
آشور ناچار
بودند براي
مقابله با
تعرضهاي
احتمالي
اورارتو، در
مجاورت
مرزهاي آن كشور،
نيروهاي
قابل ملاحظهاي
نگاه دارند.
يكي از
پادشاهان
اورارتو در
ابتداي سدة 8 قم،
توانست آشور
را تهديد
كند، سواحل
غربي درياچهي
اورميه را
بگيرد و نيز
بخشي از
سرزمينهاي
مربوط به
طوايف ماناي
در سواحل
شرقي اين درياچه
را به قلمرو
خود بيفزايد.
اما نظارت بر احوال
اقوام جنگجو
و استقلال
طلب آريايي
ماد و پارس كه
در اين نواحي
استقرار يافته
بودند،
دشوار بود و
اين امر به
توسعة حس استقلال
جويي اين
اقوام كمك
كرد. با آغاز
فرمانروايي
تيگلت پيلسر
سوم (744-727 قم)،
لشكركشيهاي
آشوريان به
شرق براي
مقابله با
توسعة نفوذ
اورارتو،
دوباره از سر
گرفته شد و سرزمينهاي
وسيعي در
زاگرس به
تصرف اينان
درآمد. اين عمليات
نظامي
آشوريان را
در برابر
مادها قرار
دارد و در 737 قم
وارد قلمرو
مادها شدند.
كتيبههاي
آشوري از
گرفتن خراج
از مادها و
نفوذ در سرزمين
آنها تا كوه
بيكني سخن ميگويند.
تعيين
موقعيت كوه
بيكني – كه
قبلاً آن را
با دماوند
يكي ميشمردند.
و اكنون آن را
منطبق با قلة
الوند ميدانند،
ميتواند
ميزان
پيشروي
آشوريان را
در قلمرو مادها
نشان دهد. طوايف
ماد و پارس،
به روزگار
مهاجرت يا در
ايام
استقرار در
فلات ايران،
پيوندهاي
نزديكي با
يكديگر
داشتند و
استقلال
داخلي آنها،
مانع توسعه و
دوام اين
پيوندها
نبود. با اينكه
پژوهشهاي
جديد زبانشناختي
نشان ميدهد
كه واژهي
«ماد»، ريشة
مشخص هند و
اروپايي
ندارد، بر طبق
روايت
هرودت، در
روزگار كهن،
همة مادها را
آريايي ميناميدند.
هرودت،
مادها را
شامل 6 طايفة
بزرگ ميداند
كه مغها يكي
از اين طوايف
بودهاند.
همين مورخ
يوناني،
پارسيها را
متشكل از 10
طايفه بر ميشمرد
و از
پاسارگاديها
كه
هخامنشيان
از ايشان
بودند، به
عنوان طايفة
پارسي برتر
ياد ميكند.
در واقع
پارسيها
نيز همزمان
با قدرت
يافتن طوايف
ماد و از حدود
سال 815 قم از
سرزمينهاي
اولية خود در
فلات ايران،
به سوي جنوب
رهسپار شدند
و در شمال
شرقي شوش به
فاصلة اندكي
از سرزمين
انشان، در
ناحيهاي
كه آن را
پرسومش 3 ميخواندند،
استقرار
يافتند. در
حدود سال 700 قم،
هخامنش
سركردهي
طوايف
پارسي،
ظاهراً در
جنگي كه به
شكست سنا
خريب پادشاه
آشور انجاميد
(692 قم)،متحد
ايلام و بابل
بود. بدين
ترتيب،
پارسيها
نيز مقارن با
مادها وارد
جريان حوادث
روزگار شدند،
اما اوضاع و
احوال به سر
كردگان ماد
بيشتر كمك
كرد و با
اتحاد طوايف
ماد، ايشان
پيش از پارسيها
حكومتي
مقتدر سامان
دادند. |
|
مادها |
|
روايات
مربوط به
تاريخ ماد،
نزد دو مورخ
يونان
باستان،
هرودت و
كتسياس به
كلي متفاوت
است. شمار
پادشاهان
ماد و مدت
فرمانروايي
آنان از نظر
كتسياس،
بسيار بيشتر
از آن است كه
هرودت نقل
كرده، و
امروز بيپايگي
آنها مسلم
است. در 715
يا 716 قم روسا
پادشاه
اورارتو با
كمك ديا اوكو
در بعضي نقاط
قلمرو آشور،
شورشي به راه
انداخت. اما
سارگن دوم،
پادشاه آشور،
آشوبگران را
سركوب كرد و
ديااوكو را
با خانوادهاش
گرفته، به
حماه در
سوريه تبعيد
كرد. با اينكه
تاريخ
روزگار اين
ديااوكو با
آنچه هرودت دربارة
ديوكس،
بنيانگذار
حكومت ماد،
آورده، حدود 10
تا 15 سال
اختلاف
دارد،
احتمالاً
ديوكس
هرودت، همان
ديااوكوي
منابع آشوري
است. در عين
حال، آنچه
هرودت
دربارة
سلطنت مستقل
ديوكس و
ايجاد
پايتختي در
اكباتانا
(همدان) با
قلعههاي تو
در توي
هفتگانه در
زمان وي
آورده، محل ترديد
است، زيرا بي
شك فرمانروايان
آشور، بناي
چنين ارگ
رفيعي را
تحمل نميكردهاند.
بر
اساس روايت
هرودت،
مادها ديوكس
را به سبب درستكاري
او، به امر
قضا و اجراي
عدالت در
ميان خود
برگزيدند. وي
چندي از اين
كار كناره
گرفت تا
سرانجام
مردم او را به
پادشاهي
برداشتند. به
هر حال،
فرمانروايي
دياوكوي
مادي، تنها
يك حكومت
محلي بود و
سلطنت مستقل
ماد، سالها
بعد شكل گرفت.
فرورتيش (در
يوناني: فرا
ارتس) در 675 يا 674 قم
جانشين
ديااوكو شد
وظاهراً پس
از آنكه پارسيها
را مطيع خود
ساخت (ح 670 قم)،
كوشيد تا
ميان مادها
با اتحادية
ماناي و قبايل
كيمري كه در
اواخر سدة 8 قم
از قفقاز به
داخل فلات
ايران آمده
بودند، بر ضد
آشور ائتلاف
كند،
سرانجام
وقتي فرورتيش
و متحدانش به
حدود نينوا،
پايتخت
آشور، رسيدند،
سكاها از پشت
سر بر مادها
تاختند. در جريان
هجوم سكاها
كه ظاهراً به
درخواست
آشور انجام
پذيرفت،
فرورتيش
كشته شد (653 قم)
و سكاها 28 سال
بر سرزمين
ماد مسلط
شدند. وقتي
هووخشتره
جانشين پدر
شد، ظاهراً
كم سال بود و
به ناچار با
سكاها از در
صلح درآمد،
اما سرانجام
پادشاه
سكاها و
سركردگانش
را كشت و به
اين غائله
پايان داد (625 قم)،هووخشتره
بنيانگذار
واقعي حكومت
ماد به شمار
ميرود. وي
سپاه را نظمي
تازه بخشيد،
دستههاي
پياده نظام و
سواره نظام
به وجود آورد
و باقي ماندة
سكاها را نيز
در سپاه خويش
به خدمت گرفت.
پس از آنكه
تمام طوايف
ماد، پارس و
ماناي،
فرمانروايي
او را گردن
نهادند، از
گرفتاريهاي
داخلي و خارجي
آشور بهره
برد و خود را
آمادة حمله
به اين
امپراتوري
كهن سال كرد.
هووخشتره و
متحدش
نبوپولسر،
حاكم بابل به
دنبال چند
حملة ناموفق
سرانجام
نينوا را در
محاصره
گرفته، پس
ازتصرف، آن
را غارت و
ويران كردند (612
قم). چندي
بعد، آخرين
مقاومتهاي
آشور درهم
شكسته شد(610 يا 609
قم) و اين
امپراتوري
به كلي از
ميان رفت.
آنگاه قلمرو
آشور، ميان
پادشاهان
ماد و بابل
تقسيم شد و
حكومت ماد به
عنوان يك
قدرت تازه،
قدم به صحنة
تاريخ نهاد.
پس از آن،
هووخشتره به
بسط قلمرو
خويش پرداخت
و در آسياي
صغير با دولت
ليديا روبرو
شد. نبرد اين دو
دولت
نوخاسته كه
بيش از 5 سال به
طول انجاميد،
سرانجام به
سبب وقوع يك
كسوف كلي (28 مهي
585 قم) كه آن را
به فال بد
گرفتند،
خاتمه يافت و
رود هاليس
(قزل ايرماق
كنوني) مرز دو
كشور شناخته شد.
همزمان با
گفت و گوهاي
صلح
هووخشتره
درگذشت و
پسرش
ايشتوويگو
(در يوناني:
آستواگس،آستياگ)
بر جاي او
نشست (585 قم). از
سلطنت 35 سالة
ايشتوويگو
آگاهيهاي
اندكي در دست
است. او در
اواخر سلطنت
خويش، به فكر
حمله به بابل
و تسخير حران
افتاد؛ ولي
پيش از آنكه
دست به حمله
زند، خبر
شورش طوايف
پارسي به
رهبري كورش
هخامنشي،
پادشاه انشان
كه ظاهراً
نوادهي او
بود، در رسيد
و ايشتوويگو
به ناچار به
پايتخت خويش
بازگشت.
پيكار ميان
دو رقيب 3 سال
طول كشيد.
سرانجام لشكريان
ايشتوويگو
براو
شوريدند و
پادشاه ماد را
تسليم كورش
كردند (550 يا 549 قم).
اندكي بعد،
پايتخت
مادها به دست
كورش افتاد و
بدين ترتيب،
عصر اولين
دولت مستقل
ايراني پايان
يافت. |
|
هخامنشيان |
|
با
ظهور سلسلهي
هخامنشي،ايران
در سياستهاي
جهاني آن
روزگار،
نقشي تعيين
كننده يافت. نياي
بزرگ اين
سلسله،
هخامنش در
انشان حكومت محلي
كوچكي تشكيل
داده بود (ح 700 قم).
پسر او
چيشپيش
قلمرو خود را
توسعه داده،
به جز انشان،
بر ولايت
پارس نيز
چيرگي يافت.
پس از او،
قلمروش ميان
دو پسرش
تقسيم شد.
پارس به آريارمنه
رسيد و انشان
به كورش اول.
از اين پس،خاندان
هخامنشي به
دو شاخة بزرگ
تقسيم شد كه در
طول تاريخ
اين سلسله،
حكومت را
ميان خود تقسيم
كردند. كورش
دوم ملقب به
«كبير» پسر
كمبوجيهي
اول از شاخة
انشاني
هخامنشيان،
در واقع مؤسس
يك حكومت
جهاني بود.
حكومت محلي
او در انشان
از 559 قم آغاز
شد، اما وي با
متحد كردن
تمام طوايف
پارسي، قدرت
را در فلات
ايران از چنگ
مادها به درآورد.
با سقوط
همدان،
حكومت مستقل
كورش آغاز شد. چندي
بعد، با هجوم
سپاه پارسي
به سارد،
حكومت ليديا
نيز سقوط كرد (547
قم) و به
دنبال آن به
تدريج تمام
آسياي صغير و
مستعمرات
يوناني
آناتولي به
تصرف
هخامنشيان درآمد
(546 قم). اين
واقعه،
نخستين
برخورد
مستقيم
هخامنشيان
با يونانيان
بود كه به جنگ
و رقابتي
دائم انجاميد.
كورش طي چند
سال، ولايات
شرقي ايران و
بخشي از آسياي
مركزي را به
قلمرو خود
افزود (545-539قم)و
سپس آمادة
حمله به بابل
شد و پس از چند
نبرد كوچك،
بابل را با
وجود برج و
بارو و
استحكامات
فراوانش
تسخير كرد (539 قم).
كورش خود را
«پادشاه بابل»
نيز خواند و
پس از تاكيد
بر صلح و
آرامش دستور
داد پرستشگاهها
را بازسازي
كنند. با
تسخير بابل،
جز تمام بينالنهرين،
سرزمينهاي
سوريه،
فلسطين و
فنيقيه نيز
از 539 قم به دست
هخامنشيان
افتاد. كورش
ظاهراً در
جريان
درگيري با
يكي از قبايل
صحراگرد
سكايي كشته
شد (530 قم) و به
هر حال،
فرجام كار وي
در هالهاي
از ابهام فرو
رفته است و روايات
موجوددر اين
باره، بسيار
متفاوتند. قلمروي
كه كورش بر آن
فرمان ميراند،
چنان وسيع
بود كه تا آن
زمان در
تاريخ سابقه
نداشت. او
پايتخت
كشورش را به
افتخار قبيلهي
خود،
پاسارگاد
ناميد. سيماي
كورش به
عنوان فرمانروا
و فاتحي
بزرگ، نه
تنها در زمان
او، بلكه تا
قرنها بعد
هميشه مورد
تحسين بوده
است. در روزگاري
كه قتل و غارت
و خونريزي و
سختگيري در
عقايد، طرز
فكر غالب و
شيوهي
معهود
پادشاهان
عصر بود،
كورش با
پرهيز از اينگونه
اعمال، شكل
تازهاي از
فرمانروايي
را به دنيا
عرضه كرد. اين
سياست تسامح
كورش-كه
بعدها برخي ديگر
از پادشاهان
هخامنشي نيز
آن را دنبال
كردند- او را
در توسعة
امپراتوري و
حفظ وحدت آن
ياري داد. پس
از كورش،
پسرش
كمبوجيه (حك 530-522
قم) نقشة پدر
را براي فتح
مصر عملي
ساخت (525 قم) و
بخشي از شمال
افريقا را
ضميمة قلمرو
هخامنشيان
كرد. در ايام
غيبت
كمبوجيه از
ايران، مغي
به نام
گئوماته خود
را برديه برادر
مقتول
كمبوجيه
خواند و بر
تخت سلطنت
ايران نشست.
كمبوجيه كه
براي دفع اين
طغيان، روي به
ايران آورده
بود، در بين
راه به طور
مرموزي
درگذشت.
سرانجام
داريوش اول
كه از شاخة
پارسي
خاندان
هخامنشي
بود، با قتل
گئوماته مغ
به حكومت
نشست (522 قم). به
گفتة داريوش
در كتيبة
بيستون (ستون
4، بندهاي 52، 56،
57، 59، 62) وي تا يك
سال پس از
آنكه بر تخت
نشست، مشغول
سركوب شورشهايي
بود كه سراسر
امپراتوري
هخامنشي را
فرا گرفته
بود. در عين
حال، دربارة
درستي سخنان
داريوش در
كتيبة بيستون،
به خصوص
دربارة
ماجراي
گئوماتهي
مغ
ترديدهايي
مطرح شده است.
در روزگار
داريوش اول،
قلمرو
هخامنشيان
وسعت فوقالعاده
يافت. حسن
تدبير و قدرت
ارادة
داريوش سبب
شد كه امنيت
در كشور
برقرار شود.
وي با ايجاد
دستگاه منظم
اداري،
اقتصادي و
نظامي، به امپراتوري
هخامنشي
انسجام
بخشيد. به
فرمان او در
تخت جمشيد و
شوش بناهاي
عظيم برپا
شد، سكة طلا
ضرب گرديد،
جادة شاهي كه
شوش را به
سارد و افسوس
متصل ميكرد،
ساخته شد و
سپاه
جاويدان
تشكيل گرديد.
از اين رو، او
را «معمار
امپراتوري
پارس» ناميده و
«كبير» لقب
دادهاند.
اما داريوش
در غرب
امپراتوري
با دشواري رو
به رو شد و
سپاه او در
يونان در
محلي به نام
ماراتن شكست
يافت و يا عقب
نشست (490 قم).
اين واقعة
غير منتظره
سبب شد كه
يونانيان دربارة
نتيجة اين
نبرد به لاف و
گزاف
بپردازند.
چندي بعد،
داريوش اول
كه شايد
مقتدرترين
فرمانرواي
شرقي در دنياي
باستان بود،
درگذشت (486 قم). پسر
و جانشين او
خشيارشا،
فاقد قدرت
ارادة پدر
بود. او پس از
سركوب خشونت
آميز شورشهاي
مصر و بابل،
به يونان
لشكر كشيد و
آتن را متصرف
شد، اما نيروي
دريايي
هخامنشي در
تنگة
سالاميس
خسارات فراوان
ديد (480 قم).
يونانيان
دربارة اين
نبرد بيش از
پيش به
مبالغه
پرداختند و به
خصوص در باب
شمار ناوگان
و سربازان
سپاه هخامنشي،
افسانهپردازيها
كردند. بيشك
اين شكست بر
خلاف انتظار
خشيارشا
بود، اما در
ايران آن را
جز يك حادثة
عادي و يك
شكست موقت
تلقي نميكرند.
با
قتل خشيارشا (465
قم) كه در
جريان توطئهاي
كشته شد،
دربار
هخامنشي به
تدريج در
دسيسههاي
حرمخانه و
سياست بازيهاي
خواجه
سرايان فرو
رفت. بيشتر
جانشينان داريوش
اول، تدبير و
لياقت او را
نداشتند و
اينكه تا سالها
بعد، تزلزل
عمدهاي در
تماميت
امپراتوري
هخامنشي
پديد نيامد،
در واقع به
دليل دستگاه
منظم اداري و
حكومت مقتدر
و منسجمي بود
كه داريوش
اول آن را
بنياد نهاده
بود. حتي با
وجود جدا شدن
مصر از قلمرو
هخامنشيان
در اواخر
پادشاهي
داريوش دوم
(حك 423-404 قم) و
طغيان كورش (401 قم)
پسر او بر ضد
برادر ارشدش
اردشير دوم
(حك 404-359 قم) و
بازگشت 10 هزار
جنگجوي
يوناني از
قلب
امپراتوري
هخامنشي به
سرزمين خود –
كه نشان
انحطاط
نظامي هخامنشيان
بود- باز
قلمرو
هخامنشيان
تقريباً
دست نخورده
باقي ماند و
مصر هم چند
سال بعد در 342 قم
در روزگار
فرمانروايي
اردشير سوم
(حك 359-338 قم)
دوباره به
امپراتوري
پارسيان
ملحق شد.
داريوش اول
كشور را به
استانهاي
مختلف تقسيم
كرده بود. اين
تقسيمبندي
با اندكي
تغيير، تا
پايان حكومت
هخامنشيان
پابرجا بود.
فهرستي كه
هرودت
دربارة تقسيمات
قلمرو
هخامنشي ذكر
ميكند، با
اينكه با
كتيبههاي
پادشاهان
اين سلسله
متفاوت است،
اطلاعات
جالب توجهي
را دربارة
ميزان
ماليات اين
مناطق به دست
ميدهد.
اردشير سوم
با وجود
موفقيتهاي
سياسي و
نظامي كه به
دست آورد، با
قتل و عام
برادران و
خويشان
نزديكش،
عملاً سلسة
هخامنشي را
به سوي
نابودي سوق
داد. سرانجام
آخرين پادشاه
هخامنشي
داريوش سوم
خود را مجبور
به مقابله با
اسكندر
مقدوني ديد.
نخستين
پيكار دو سپاه
در كنار رود
گرانيكوس در
غرب آسياي
صغير روي داد
كه به شكست
سپاه
هخامنشي
انجاميد (334 قم).
به دنبال
پيروزي ديگر
اسكندر در
ايسوس مجاور
خليج
اسكندرون (333 قم)،
خانوادة
داريوش سوم
با غنايم
بسيار به چنگ
مهاجمان افتاد.
اسكندر پس از
فتح مصر (332 قم)
، راه بابل
را پيش گرفت و
در گاوگاملا
(گوگمل) نزديك
موصل، براي
آخرين بار با
سپاه منظم
هخامنشي رو
به رو شد. به
دنبال غلبة
اسكندر در
اين نبرد (331 قم)،
شوش و تخت
جمشيد نيز
سقوط كرد.
اسكندر كه در تعقيب
داريوش سوم
بود، سرانجام
جسد او را كه
به دست
همراهانش
كشته شده بود،
در 330 قم نزديك
دامغان
كنوني يافت. |
|
سلوكيان |
|
با
دستيابي
اسكندر
مقدوني به
تختگاه
شاهان هخامنشي
در سال 330 پ.م. ،
به مدت چند
دهه ايران در
زير سلطة
سرداران
اسكندر و
اعقاب آنها
گرفتار نوعي
خود باختگي
شد . دورة
سلوكي دورة
فترت در تاريخ
ايران است كه
موجب انقطاع
در سير طبيعي تاريخ
و فرهنگ
ايران گرديد .
بنيانگذار
اين سلسله «
سوكوس
نيكاتور » يكي
از سرداران
اسكندر است
كه پس از مرگ
وي در سال 323 پ.م.
به حكمراني
رسيد . اعقاب
وي تا 64 پ.م. در
بخشهايي از
ايران و
آسياي غربي
همچنان
فرمانروايي
داشتند . چند
اثر باستاني
از اين دوره
در ايران
باقي مانده
كه مهمترين
آنها عبارتند
از : معبد
« خورهه » محلات
كه در سال 1335 ش .
باستانشناس
ايراني علي
حاكمي آن را
كاوش كرد ؛ و
معبد « لااوديسه
»، در داخل شهر
نهاوند كه
كتيبهاي از «
آنتيوكوس
سوّم » و نيز
تعدادي
مجسمة برنزي
خدايان
يوناني در
اين كاوش كشف
گرديد . |
|
اشكانيان |
|
قيام
طوايف پارتي
به رهبري
ارشك بر ضد
فرمانروايان
سلوكي در
ايران، در
واقع واكنش
ايرانيان در
برابر غرب
بود كه به
احياي ايران
و تداوم حيات
مردم آن
انجاميد.
خاستگاه
خاندان ارشك كه
سركردگي
تيرهي
آپرني (پرني)
از طوايف
داهه را به
عهده داشت،استوا
(حدود قوچان
كنوني) بود.
ارشك بر حاكم
يوناني
ناحيهي
استواشوريد
و در 238 قم پارت
و بعد گرگان
را از دست
سلوكيان
خارج كرد. پس
از وي، برادر
كوچكش
تيرداد كه
جانشين او شد،
به احترام
نام وي، خود
را ارشك دوم
خواند. از اين
پس،
پادشاهان
اين خاندان،
عنوان ارشك را
به نام خود
افزودند و
بدين سبب
جانشينان
ايشان،
ارشكان يا
اشكانيان
خوانده شدند. جلوس
مهرداد اول
بر تخت
پادشاهي
اشكاني (ح 171 قم)،
واقعة مهمي
در تاريخ اين
سلسله بود. او
نخست قسمتي
از ولايت
باختر (بلخ) را
تسخير كرد و
پس از فتح ماد
و همدان (148 يا 147 قم)،بابل
و سلوكيه را نيز
به قلمرو
خويش افزود (141 قم).
سپس قسمتي از
ولايت ايلام
را نيز فتح
كرد و در شوش
به نام خود
سكه زد. اندكي
بعد، پارس
نيز فرمانروايي
او را پذيرفت
و تمامي
ايلام به دست وي
افتاد.
مهرداد اول،
درسكههايش
خود را «شاه
بزرگ» خوانده
است. مقارن
درگذشت او (138 قم)،
حكومت
اشكانيان،
از يك حكومت
محلي در
نواحي شرقي
فلات ايران،
به يك
امپراتوري
بزرگ جهاني بدل
شده بود. پس
از مهرداد
اول، قلمرو
اشكانيان با
تهديد و
تجاوز سكاها
در شرق رو به
رو شد. با
اينهمه،
فرهاد دوم
آخرين بقاياي
سلوكيان را
نيز از ايران
راند (129 قم). جانشين
او مهرداد
دوم به سامان
دادن مشكلات
داخلي و
خارجي
پرداخت. وي به
دنبال تصرف
بابل (121 يا 120 قم)،
به ارمنستان
يورش برد و در
بينالنهرين،
دورااورپوس
را گرفت (ح 113 قم).
سپس براي
خاتمه دادن
به غائلة
سكاها، به شرق
لشكر كشيد و
ولايت هرات
را باز پس
گرفت و
سيستان را بر
متصرفات خود
افزود. در اين
زمان ظاهراً
استپهاي شرق
درياي خزر
نيز در قلمرو
مهرداد دوم
بود. مدتي
بعد، وي
دوباره به
بينالنهرين
حمله ور شد و
با
برانداختن
پادشاهيهاي
كوچك، مرز
كشور خود را
به رود فرات
رساند. از اين
هنگام به
بعد،
پارتيان با
روم مجاور
شدند. در زمان
مهرداد دوم
ميان ايران و
چين نيز
سفيراني رد
وبدل شد. وي
مانند
هخامنشيان خود
را «شاه شاهان»
ميخواند. به
روزگار
فرمانروايي
او، اصلاحات
اداري و
ديواني
انجام شد و
نقشه برداري
جغرافيايي
معمول گرديد. به
دنبال گسترش
قلمرو
اشكانيان و
مجاورت با روم،
نخستين
اختلاف جدي
ميان اين دو
دولت در زمان
فرهاد سوم با
پمپه سردار
بزرگ رومي
روي داد كه
البته به
جنگي منجر شد.
ولي به
روزگار ارد اول
به سبب تجاوز
كراسوس
سردار رومي
به سرزمين اشكانيان
ميان دو دولت
جنگ شد و با
قتل كراسوس
در نبرد حران (53
قم)
اشكانيان
پيروز شدند.
چند سال بعد
در روزگار
فرهاد چهارم
هم مارك
آنتوني
سردار رومي و
فرمانرواي
سوريه، به
قلمرو
اشكانيان
تجاوز كرد (36 قم)،
اما سرانجام
با تلفات
بسيار مجبور
به عقبنشيني
شد. پس از آن
نيز
اشكانيان و
روميان بارها
بر سر
ارمنستان و
مرزهاي
سوريه با
يكديگر جنگها
كردند. آخرين
پادشاه بزرگ
اشكاني،
بلاش اول بود
كه بيشتر
دورهي
فرمانروايي
خود را به
تثبيت
موقعيت
ايران در
ارمنستان
گذراند. با
مرگ او،
ايران درگير
اختلافات
داخلي شد و
سرداران
رومي به
قلمرو پارتيان
طمع كردند. در
جريان اين
لشكركشيها
با اينكه حتي
تيسفون پايتخت
اشكانيان
نيز چندي به
دست روميان
افتاد، اما
روميان
مهاجم هرگز
توفيق
چنداني
نيافتند.
آخرين
پادشاه
اشكاني،
اردوان پنجم
(يا به روايت
جديدتر
اردوان
چهارم) با
اينكه قواي
روم را در هم
شكست و حتي
آنان را
مجبور به
پرداخت غرامت
كرد (217 م)، در
برابر رقيب
داخلي خود
اردشير
بابكان تاب
مقاومت
نياورد و در
جنگي كه ميان
اين دو، در
دشت
هرمزدگان
روي داد، كشته
شد (224 م)و
شاهنشاهي
اشكاني نيز
فرو پاشيد |
|
ساسانيان |
|
اردشير
بابكان
حكومتي در
ايران به
وجود آورد كه
پيوند دين و
دولت، ويژگي
مهم آن بود.
خصوصيت عمدة
ديگري كه
حكومت او را
از حكومت
اشكانيان
متمايز ميكرد،
وحدت و تمركز
آن بود. در
واقع، با
تاسيس سلسلة
ساساني به
دست اردشير
بابكان، به
تدريج وحدت
سرزمينهاي
ايراني، پس
از هجوم
اسكندر
دوباره تحقق
پذيرفت. خاندان
ساساني از
اوايل سدة 2 م،
به تدريج نفوذ
و قدرت خود را
در ولايت
پارس توسعه
دادند. ساسان،
جد بزرگ
ساسانيان كه
موبد بزرگ
آتشكدة آناهيد
در استخر
بود، با
سلسلة محلي
با زرنگي كه
در پارس
حكومت داشت،
پيوند
زناشويي بست
و پسر وي بابك
حدود سال 155 م يا
پيش از آن
زاده شد و بعدها
به جاي پدر
نشست. اردشير
پسر بابك كه
ارگبد
دارابگرد
شد، در حدود
سالهاي 211-212 م
به شهرهاي
اطراف دستاندازي
كرد و پدر را
به شورش بر ضد
گوچهر فرمانرواي
بازرنگي
پارس
برانگيخت.
بابك نيز در
حدود سال 220م،
گوچهر را كشت
و با همراهي
اردشير
قلمرو خود را
توسعه داد.
اردوان پنجم
(يا به روايتي
چهارم)
پادشاه
اشكاني – كه از
وقايع پارس
احساس خطر ميكرد
– ساسانيان را
ياغي خواند و
سرانجام كار
به جنگ كشيد و
در نتيجه،
اردشير
بابكان
تيسفون را
متصرف شد و
رسماً خود را
پادشاه
خواند.
اردشير
حكومت ملوك
طوايفي عهد
اشكاني را
برانداخت،
از قدرت
خاندانهاي
بزرگ كاست و
با ايجاد
سپاه منظم،
وحدتي در
قلمرو خود
پديد آورد.
البته
استقرار
قطعي حكومت
اردشير، چند
سال پس از
غلبه بر
اردوان به دست
آمد. وي پس از
تاجگذاري
در تيسفون و
لشكركشي به شمال
بينالنهرين،
بر سر
ارمنستان با
دولت روم
درگير شد و
تقريباً تا
پايان دورة
پادشاهي خود
با روميان در
جنگ بود. به هر
حال، اردشير
در نزد جانشينانش
اهميت و
حيثيت فوقالعاده
يافت و بعدها
سرمشق حكمت و
خرد تلقي شد. سلطنت
جانشين او،
شاپور اول (ح 240 -270
م)، به جنگهاي
متعدد در شرق
و غرب با
كوشانيان و
روميان گذشت.
در جريان
همين جنگها،
گرديانوس
امپراتور
روم كشته شد (ح
244م) و والريانوس
امپراتور
ديگر روم در 259
يا 260 م با
سپاهيانش به
اسارت افتاد.
حكومت
مقتدرانهي
شاپور اول،
بنياد
فرمانروايي
ساسانيان را
در ايران
مستحكم كرد.
نشر تعاليم
ماني در
قلمرو ساسانيان
كه با اجازة
شاپور اول
صورت گرفت،
باعث ناخرسندي
موبدان
زردشتي شد و
در زمان
بهرام اول،
با اصرار
كرتير (يا
كردير) موبد
موبدان، ماني
دستگير شد و
در زندان جان
سپرد (ح 277 م). پس
از او نرسه با
حمايت
بزرگان دولت
به پادشاهي
نشست. او به
نفوذ كرتير
خاتمه داد،
اما در 298م در
ارمنستان از
روميان شكست
سختي خورد كه
به موجب آن،
شمال بينالنهرين
و ارمنستان
به روم
واگذار شدو
دجله مرز دو
دولت اعلام
گرديد. پس از
آن، تقريباً
تا 40 سال جنگي
ميان دو رقيب
روي نداد. اين
شكست و نتايج
آن، چندي
ايران را در
ضعف وسستي
فرو برد.
سرانجام
بزرگان
كشور،
پادشاهي را
به شاپور دوم
فرزند
خردسال
هرمزد دوم
سپردند و خود
رشتة امور را
در دست
گرفتند؛ اما
وقتي شاپور
به سن رشد رسيد،
خود را از
نفوذ آنان
رهانيد و با عزم
و اراده اي
استوار
حكومت در حال
زوال ساسانيان
را دوباره
احيا كرد و آن
را به اوج
قدرت رساند.
وي ابتدا
اعراب مهاجم
را به شدت
سركوب كرد،
چنانكه نزد
عربها به
«ذوالاكتاف» و
پيش ايرانيان
به «هو به سنبا»
(=سوراخ كنندة
شانهها)
ملقب شد.
شاپور دوم,
جنگ با روم را
بار ديگر
تجديد كرد و
در يكي از
همين
نبردها، يوليانوس
امپراتور
روم كشته شد (363
م) و مناطق وسيعي
به تصرف
ساسانيان
درآمد. جانشينان
شاپور دوم
غالباً بيكفايت
بودند. در
روزگار
يزدگرد اول
فرصتهاي
فراواني
براي غلبه بر
روم پيش آمد،
اما او
پادشاهي صلح
جو بود و از
جنگ پرهيز ميكرد
پسرش بهرام
پنجم (420-438م)،
معروف به
بهرام گور،
در شرق و غرب
امپراتوري
پيكار كرد. در
عهد پيروز (حك
459-484م) ، ايران
گرفتار
تهاجم
هياطله از شرق
شد كه كشور را
در هرج و مرج و
ناامني فرو
برد و سلطة
نجبا و
موبدان را بر
امور كشور در
پي داشت. وقتي
قباد اول به
حكومت رسيد
(488م)، براي
كوتاه كردن
دست اينان از
قدرت، به
حمايت از
مزدك و تعاليم
او برخاست،
اما با
مخالفت
سرسختانة
موبدان و
نجبا روبهرو
شد و در
نتيجه، مدتي
از سلطنت خلع
و زنداني گرديد
(496م) و چون
دوباره به
قدرت رسيد (498م)،
احتياط اعتدال
در پيش گرفت و
حتي براي حفظ
موقعيت خود،
با دشمنان
مزدك همراه
شد. در 528 يا
اوايل 529م،
مزدك به
مناظرهي
ساختگي
وادار شد و در
پايان مجلس،
همراه با عدة
زيادي از
پيروانش به
قتل رسيد. خسرو
اول يا خسرو
انوشيروان
(حك 531- 579م ) كه قتل
مزدك و
يارانش با
هدايت وي
انجام شد،
قلع و قمع
مزدكيان را
ادامه داد و
جنگ با بيزانس
را نيز از سر
گرفت (540م).
لشكركشيهاي
او
امپراتوري
روم شرقي را
با مشكلات
فراوان
مواجه ساخت.
سرانجام در 561 م
قرارداد صلح 50
سالهاي
ميان دو دولت
بسته شد. خسرو
انوشيروان
حكومت
هياطله را
برانداخت (557م) و
با ياري دادن
به اعراب يمن
و اخراج
حبشيان از آن
سرزمين (ح 575-577م)،
نفوذ خود را
تا جنوب شبهجزيرة
عربستان
توسعه داد.
روزگار خسرو
انوشيروان،
نه تنها اوج
توسعة كشوري
و لشكري
ايران عهد
ساساني بود،
بلكه دورة
اصلاحات
اجتماعي و
اداري نيز
محسوب ميشد.
وي در شيوة
اخذ ماليات
تغييراتي
داد و امور
اداري و
نظامي نيز
اصلاحاتي به
عمل آورد. در
عهد او در
مدرسهي طب
جندي شاپور،
كتابهاي
يوناني و
هندي، به
زبانهاي
سرياني و
پهلوي ترجمه
و تدريس ميشد
و ايرانيان
در روزگار او
با بازي
شطرنج و كتاب
كليله و دمنه
آشنا شدند. از
اين رو، نام
او به عنوان
يك
فرمانرواي
آرماني و يك
حاكم حكيم،
در اذهان
باقي ماند. پس
از او. پسرش
هرمزد چهارم
بر تخت نشست
(579م). واقعة مهم
دوران حكومت
او، طغيان
بهرام چوبين
بود كه به قصد
عزل شاهنشاه
ساساني، به
سوي تيسفون
لشكر كشيد.
نجبا و
موبدان نيز
كه از هرمزد
ناخرسند
بودند، وي را
از سلطنت خلع
كردند و پسرش
خسرو دوم يا
خسرو پرويز
را بر تخت نشاندند
(590م). اما
پادشاه جديد
از پيش سپاه
بهرام چوبين
گريخت و به
بيزانس
پناهنده شد و
سرانجام با
كمك
امپراتور
بيزانس، بر
بهرام غلبه
كرد (591م). خسرو
پرويز در
مقابل كمك
امپراتور
بيزانس، طي
قراردادي (591م)،
بخشهايي از
قلمرو
ساساني را به
بيزانس
واگذارد و ميان
دو
امپراتوري
صلح برقرار
شد؛ اما خلع و
قتل
امپراتور
حامي خسرو،
دست او را در
يورش به قلمرو
روم باز كرد.
دو سردار
ايراني، شهر
براز و
شاهين، در آن
سرزمين
فتوحات قابل
توجهي
كردند، تا
آنجا كه
بيزانس
تقريباً
تمام متصرفات
آسيايي خود
را از دست داد
و حتي
قسطنطنيه
نيز در خطر
حمله قرار
گرفت. مصر هم
به دست سپاه
ساساني
افتاد (619م) و
بدين ترتيب
قلمرو
خسروپرويز،
به حدود
قلمرو
هخامنشيان
رسيد. اما
جنگ، طولاني
شد و لجاجت
خسرو براي
ادامة آن،
بيزانس را
آمادة تلافي
كرد. از 627 م
حملات تعرضي
بيزانس آغاز
شد.
آذربايجان
ويران و غارت شد
و سپاه
بيزانس بينالنهرين
را گرفت.
خسروپرويز
به تيسفون
گريخت، اما
پيشنهاد صلح
را رد كرد.
سرانجام در
جريان شورش
مردم و
سرداران،
خسروپرويز
از سلطنت خلع
و سپس زنداني
شد. پسر بزرگش
شيرويه، به
نام قباد دوم
بر تخت سلطنت
نشست و چند
روز بعد خسرو
پرويز در زندان
كشته شد (628م).
سلطنت او
جملگي در
استبداد و غرور
و هوس بازي
گذشت و جنگهايي
كه او به كشور
تحميل كرد،
ايران را
فقير ويران
ساخت. قباد
دوم
بلافاصله با
بيزانس صلح
كرد و 3 سال
ماليات مردم
را بخشيد،
زندانيان
پدر را آزاد
كرد و از
سرداران
سپاه دلجويي
نمود. اما
سلطنت او به
يك سال هم
نرسيد.
طاعوني كه به
دنبال جنگهاي
خانمانسوز
خسروپرويز
در ايران
شايع شده
بود، به زندگي
قباد دوم نيز
خاتمه داد (628م).
با مرگ او،
ايران در هرج
و مرج فرو رفت
و نشانههاي
انحطاط
پديدار شد. در
مدت 4 سال، از
زمان مرگ
خسروپرويز
تا روي كار
آمدن يزدگرد
سوم (628-632م)، بيش
از 10 تن بر تخت
شاهي ايران
نشستند. از
ميان اين،
اردشير سوم
كودكي
خردسال بود و
بوران، دختر
خسروپرويز
زني بود كه به
طور رسمي تاج
شاهي را در
ايران بر سر
نهاد.
آزرميدخت،
دختر ديگر خسروپرويز
نيز چندي بر
تخت سلطنت
ساساني تكيه
زد. وقتي
بزرگان
كشور،
يزدگرد
نوادة
خسروپرويز را
به شاهي
برداشتند (632م)،
او هنوز كم
سال بود. يزدگرد
سوم، در
دومين سال
حكومتش، در
مرزهاي غربي
كشور با
نيروي اعراب
مسلمان روبهرو
شد. تا آن
زمان، چند
سال از
پيدايش
اسلام در سرزمين
حجاز ميگذشت،
اما
ساسانيان
فرصت توجه به
آن را نيافته
بودند. مدتي
پس از سقوط
حيره به دست
مسلمانان (12 ق /
633م)، سپاه عرب
در قادسيه
(نزديك حيره)
اردو زد. به دنبال
چند ماه
مذاكره، جنگ
درگرفت و در
پايان آن
رستم فرخ
هرمزد سردار
سپاه ساساني
كشته شد (16 ق /637م).
پس از آن،
تيسفون با
وجود
مقاومت،
سقوط كرد و
يزدگر سوم به
داخل كشور
گريخت و براي
آخرين بار در
نهاوند
مغلوب شد (21 ق/624م).
اعراب مسلمان
اين پيروزي
را «فتحالفتوح»
خواندند،
زيرا از آن پس
با هيچ مقاومت
سازمان
يافته و
منظمي روبهرو
نشدند.
يزدگرد سوم
هم كه به
نواحي
دورافتادة
كشور گريخته
بود، پس از
سالهاي
سرگرداني در 31
ق / 651م، در
حوالي مرو در
آسيابي كشته
شد. با مرگ او،
نه تنها
سلسلهي
ساساني به
پايان آمد،
بلكه ايران
با پشت سر نهادن
در دنياي
باستاني خود،
وارد دوران
اسلامي حيات
خويش شد. |
|
مقدمه |
|
ايران
از سقوط
نهاوند به
دست اعراب
مسلمان كه آن
را «فتحالفتوح»
خواندند (21
ق/642م)، بلكه
شايد اندكي
بعد از قتل
يزدگرد سوم
آخرين
پادشاه
ساساني كه در
حال فرار
كشته شد (31 ق)،
تقريباً به
صورت رسمي
جزو قلمرو
خلافت اسلام
درآمد و وارد
دوران تاريخ اسلامي
خود شد. اسلامي
شدن ايران
هرچند ملي و
وحدت بين
اقوام ولايات
ايران را كه
ويژگي حكومت
ساسانيان بود،
از ميان برد،
اما ايران را
وارد فضاي
حياتي مشترك
تازهاي كرد:
با تمدنهاي
مختلف اقوام
اسلامي مجال
آشنايي داد،
نظام شبه
طبقاتي را كه
ويژگي جامعة
ساساني بود، از
ميان برداشت
و به اعضاي
طبقات
فرودست نيز
امكان دستيابي
به مناصت
عالي
وبرخورداري
از دانش داد؛ و
روي هم رفته
بيش از عهد
ساسانيان به
جامعة ايراني
فرصت و امكان
شركت فعال در
يك فرهنگ مختلط
جهاني را
عرضه كرد.
عبور از آيين
نياكان به دين
جديد، به آن
سادگي كه
بعضي محققان
پنداشتهاند،
تنها تبديل
اورمزد به
الله،
اهريمن به
شيطان، و
زردشت به
ابراهيم يا
كيومرث به
آدم نبود،
بلكه تمامي
عقايد و رسوم
و آداب
دگرگون ميشد.
اعتقاد به دو
بن (ثنويت) نسخ
ميگرديد و
اعتقاد به
توحيد جاي آن
را ميگرفت.
قبول نبوت
عامه و خاصه
هر دو براي
مزديسنان
غير قابل فهم
بود. دربارة
معاد و عالم
اخروي، با
وجود بعضي
شباهتها،
بين دو آيين
فاصلة بسيار
وجود داشت. در
حيات روزانه
بسياري از
امور محتاج
به نفي عقايد و
رسوم نياكان
بود: خوردن
گوشت خوك و
مردار به شدت
منع ميگرديد،
شراب و قمار،
رجس و از
اعمال شيطان
تلقي ميشد و
مردم از
ازدواج با
محارم به شدت
باز داشته ميشدند.
در ترتيب ارث
و تبني و
مسائل مشابه
همه چيز
تغيير كرد و
خريد و فروش
بعضي اشياء
ممنوع يا
مكروه بود.
بدين گونه،
تشرف به آيين
جديد براي
مزديسنان
كاري دشوار
بود و در حكم
اقدام به
قبول نوعي
انقلاب در
تمامي شئون
جامعه محسوب
ميگرديد. جنگهايي
كه اعراب
اسلام را از
سالها پيش به
هجوم به
ايران جرئت
داده بود، در
آغاز اسلام
در درجهي
اول ناشي از
شور و شوق
مسلمانان به
نشر اسلام
بود. بعضي
محققان
پنداشتهاند
كه قحطي و
گرسنگي حاكم
بر مساكن عرب
و بروز طاعونهايي
كه هستي آنها
را تهديد ميكرد،
همچون طاعون
عمواس از
عوامل اين
يورشها بود.
به علاوه،
افزوني
ميزان
بيكاري براي
اعراب شهر و
باديه با
ممنوع شدن
ربا و معاملة
خمر و اقدام
به قتل و
راهزني ممكن
بود كه محرك خليفه
و سركردگان
به كار جنگ و
فتح و كسب
غنيمت از غير
مسلمانان بوده
باشد،
انگيزة
ايرانيان هم
از آغاز تا هنگام
متواري شدن و
مرگ يزدگرد،
غير از جاذبة
اسلام عبارت
بود از اميد
به دستيابي
به مساوات
بين ضعفا و
اقويا،
رهايي از تحميلات
طبقاتي
موبدان و
گرايش به يك
شريعت «سمحهي
سهله» كه
سختگيريهاي
آيين زردشت
در آن نبود.
تصور آنكه
گرايش به
آيين تازه
آنها را از
لحاظ امنيت
اجتماعي از
مزاياي
مسلمانان
عرب بهرهمند
ميسازد و
احياناً فكر
آنكه با قبول
مسلماني و شركت
در جنگهاي
فتوح سهمي از
غنايم هم
عايد آنان
خواهد شد،
خود موجب
اميدهايي
بود كه
غالباً پس از
خاتمة عهد
خلافت را
شدين هم باقي
ميماند. اما
پس از عصر اول
فتوح كه خلوص
نيت و شور ديني
مسلمانان
اوليه فروكش
كرد و جاه
طلبي و ثروتاندوزي
و مساله نژاد
و قوميت پيش
آمد، ايرانيان
دچار
سرخوردگي
شدند و به
تدريج ميان
آنها و عربها
فاصلهاي
عميق پديد
آمد كه پيآمد
آن بروز نهضتها
و قيامهايي
بود كه برخي
در لباس دين
خواهي و بعضي
با تمسك به
ايران گرايي
رخ نمود و
همين امر سبب
شد كه دامنهي
گروش به
اسلام، همه
جا يكسان و
همزمان
نباشد. اما
حادثة فتح
ايران، با آن
فراز و نشيبهاي
سترگ، از مهمترين
حوادث تاريخ
دنياي
باستان است.
تحقيق دربارة
علل و چگونگي
فتح ايران
بدون توجه به
تحولات
سياسي اواخر
عصر
ساسانيان،
در ايران و
شبه جزيرة
عربي، خاصه
داستان
مرتدان و جنگهاي
يمن، بيگمان
ناقص است. از
آن سوي
دربارهي
اخبار فتوح
ايران
مبالغهها و
خطاهاي
بسيار رفته
است. روايات
راويان عراق
از گزافهگويي
و خودستايي
آكنده است؛
چنانكه اندك
اخبار خداي
نامههاي
ايران نيز از
نفرت و بهانه
تراشي خالي
نيست. روايات
اعراب حجاز
هم تا حدي
مشحون از
انديشة
معجزه و نصرت
الهي است.
روايات خداي
نامهها كه
بعضي از آنها
در اخبار
الطوال
دينوري و
غررالملوك
ثعالبي
مرغني و حتي
تجارب الامم
ابوعلي
مسكويه
وبعضي اخبار
حمزهي
اصفهاني و
مسعودي و
طبري و
بلاذري و
مقدسي مجال
بروزي
يافته،
ظاهراً پس از
مرگ يزدگرد و
به دست
موبدان، بر
اصل خداي
نامهها
افزوده شده
است. روايات
عراقي بيشتر
در اخبار
ابومخنف
وسيف بن عمر
جلوه دارد كه
از ديدگاه
بعضي
نويسندگان
بسي مغشوش و
غير قابل
قبول است و
خاصه در ارقام
و اعداد
مبالغهي
بسيار شده
است. چنانكه
دربارة
تواريخ و
سنين حوادث
نيز در
روايات
اشتباهات
بسيار هست و
در باب اوضاع
ايران در
دورهي آغاز
فتوح تفصيلهايي
دارند كه
بعضي از آنها
با مآخذ موثق
سازگاري
ندارد. در
دورة سلطنتهاي
كوتاه و خون
آلود كه بعد
از عهد خسرو
پرويز پديد
آمد، بعضي
طوايف عرب
چون تغلب و
بكر و نمر و
تنوخ كه در
كنارهي
بيابانهاي
مرزهاي غربي
ايران ميزيستند،
به آباديها
و ديههاي
مجاور
دستبردهايي
را آغاز
كردند. اين
بدويها در
دورة خسرو
پرويز در يك
برخورد
سرحدي در
جايي موسوم
به ذي قار
دستهاي از
لشكريان
ايران را
شكست داده
بودند و ديگر
چندان از
حشمت و شوكت
آنان بيمي به
دل نداشتند.
چنانكه از پس
خسروپرويز،
آن تهاجمات
را گسترش
دادند و
مرزبانان هم
از سركوب
قطعي آنها
عاجز بودند و
حتي فرستادن
گروههاي
جنگي از سوي
شهر براز به
دفع اين
اعراب نيز با
شكست مواجه
شد و اعراب را
دليرتر
گردانيد. از
اواخر ايام
حيات پيامبر
اكرم (ص) تا
اوايل خلافت
ابوبكر،
قبايل بكر و
شيبان از
آشفتگي دربار
تيسفون
استفاده
كرده، به
هجوم و
دستبرد به
آباديهاي
ايراني
اطراف
پرداختند و
چون قبيلة
حنيفه، هم
پيمان
ايرانيان به
سبب گرفتاري
در ماجراي
رده نميتوانست
به دفع اين
مهاجمان
بپردازد،
شيبانيان
حملات خود را
گستردهتر
كرده، سرعت
بخشيدند. از
آن سوي، چون
خالد بن وليد
كار مرتدان
يمامه را به
پايان برد،
روانهي
عراق شد كه
برخي از
قبايل مرتد و
اعراب هم
پيمان دولت
ايران در آن
حدود به
كروفر
پرداخته
بودند. در اين
ميان، قبايل
بين شيبان و
نبي عجل كه از
سالياني پيش
منتظر فرصت
براي غارت ولايت
سواد بودند،
اينك كه
اوضاع را
آشفته، و دولت
خسروان را
ضعيف ميديدند،
به كار
برخاستند.
مثني بن
حارثه پيشواي
بين شيبان از كساني
بود كه در
حوادث اين
دوره نقش مهم
داشت و از سوي
ابوبكر
اجازه يافت
كه زير فرمان
خالد بن وليد
به قلمرو
ايران حمله
كند. دربارة
نخستين
نقاطي كه
مورد هجوم
مثني و خالد
قرار گرفت،
روايات
متناقض است.
صلح با برخي شهركها
و آباديها
سواد كه مسكن
مسيحيان و
بعضي قبايل
عرب و اشراف
حيره بود،
راه را براي
هجوم به
مرزبانان
ايراني
هموار كرد.
نخستين جنگ از
اين دست ذات
السلاسل و پس
از آن فتح
حيره و گريز
آزادبه
مرزبان آنجا
و شكست
ايرانيان
بود كه كليد
شهرهاي
شمالي و غربي
حيره را به
دست مسلمانان
داد. دهقانان
اين مناطق به
تدريج با
خالد صلح
كردند و جزيه
بر گردن
گرفتند،
بدان شرط كه
بر املاك خود
بمانند و
املاك خسروان
را به
مسلمانان
دهند. خالد پس
از آن عينالتمر
را گرفت و
ظاهراً
نخستين
اسيران
ايراني در
همين زمان به
حجاز گسيل
شدند. در اين
وقت خالد
مامور شام، و
ابوعبيد بن
مسعود روانة
حدود ايران
شد. از سوي
ديگر رستم
فرخزاد سپهسالار
ايران سپاه
آراست و
دهقانان
سواد را به
شوش خواند،
ولي كاري از
پيش نبرد. با
اينهمه، عربها
در پيكار جسر
در ساحل شرقي
فرات به سختي
شكست خوردند
و ابوعبيد
كشته شد
(رمضان 13). عمربن
خطاب، جرير
بن عبدالله
بجلي را به آن
حدود فرستاد
و او به ياري
مثني ابن حارثه
پس از جنگ
بويب، همة
نقاطي را كه
عربها از
دست داده
بودند،
بازپس گرفت و
شهركهاي
ابله، سوق
بغداد،
مذار، دشت
ميشان و ابرقباد
را نيز تصرف
كرد. در
اين زمان
يزدگرد در
ايران بر تخت
نشست و ايرانيان
اميدوار
شدند كه كارها
به سامان
آيد، اما
ورود سعدبن
ابي وقاص كه
در قادسيه
اردو زد و
پيامهايي
كه ميان عربها
و ايرانيان
رد و بدل شد،
جنگ را
اجتناب ناپذير
كرد و رستم
فرخزاد نيز
آمادة پيكار
شد. در نتيجهي
شكست
ايرانيان،
سراسر زمينهاي
ميان دجله و
فرات ميدان
تاخت و تاز
مسلمانان شد
و مداين نيز
در معرض هجوم
قرار گرفت. به دستور
عمر دهقانان
و اتباع
ايشان در
سواد امان
يافتند و بر
املاك خود
ماندند و
جزيه بر گردن
گرفتند و در
واقع راه را
براي تسخير
مداين هموارتر
كردند. از
جمله عوامل
شكست قادسيه
گذشته از
اختلافهاي
داخلي
ايرانيان و نااميدي
رستم از
پيروزي،
بايد خبر
پيروزي مسلمانان
بر روميان در
يرموك و تا
اندازهاي
همراهي
دهقانان
سواد با
مسلمانان را
ياد كرد. به هر
حال، سقوط
مداين و گريز
يزدگرد آغاز ورود
اسلام به
سرزمين اصلي
ايران محسوب
ميگردد. پس
از قادسيه،
جنگ جلولا و
تسخير حلوان
پيش آمد. پس از
اين حوادث،
نوعي آرامش
بر عراق حاكم
شد. چه، عمر
نميخواست
پيشروي
كند.اما
واقعهاي
نامنتظر آتش
جنگ را باز
شعلهور كرد:
علاء حضرمي
امير
مسلمانان
بحرين ناگاه
از آنجا وارد
خوزستان شد و
تا استخر
فارس را در
نورديد.
ايرانيان به
مقابله
برخاستند و
عمر نيز به
ناچار لشكر
به مدد علاء
فرستاد. و به
اين سبب،
يورشهاي
هرمزان نيز
به جايي
نرسيد و
مسلمانان
رامهرمز و
شوشتر را
تسخير كردند
و خود هرمزان
را گرفته، به
مدينه
فرستادند.
سپس فتح شوش و
جندي شاپور و
شكست شهرك
مرزبان
فارس، بخش
مهمي از منطقه
را به دست
مسلمانان افكند
و عمر به
پيشنهاد
احنف بن قيس
اجازه داد تا
مسلمانان
سراسر ايران
را در نوردند.
جنگ نهاوند،
سرنوشت
ايران را
قطعي كرد و از
آن پس
مسلمانان به
هيچ مانع جدي
برنخوردند و
به سهولت
فارس،
آذربايجان،
خراسان و ري
را تسخير
كردند. چون ولايت
جبال فتح شد،
مسلمانان با
برخورداري
از حمايت
پادگانهاي
خود در
اطراف، روي
به شرق و شمال
شرق نهادند و
سرانجام،
سراسر
سيستان و
كرمان را نيز
گرفتند و
رهسپار
ماوراءالنهر
شدند. بدين
گونه، فتح
بخش اعظم
ايران تا
جيحون در
همين ايام به انجام
رسيد، ولي تا
مدتهاي
دراز قيامها
و شورشهاي ملي
و ديني در
ولايات
جنوبي و شرقي
و سپس شمال ايران
دوام داشت. از
روايتهاي
مربوط به اين
جنگها و
نفوذ اسلام
در ايران بر
ميآيد كه
عقب نشيني
برخي امرا و
اشراف و
دهقانان و
حتي موبدان
در برابر
امواج هجوم
تازيان و اسلام
آوردن و
همدلي با
مسلمانان از
عوامل مهم سقوط
و اسلامي شدن
تدريجي
ايران بود و
مقاومتها و
شورشهاي ضد
عربي كه در
خلال فتح و پس
از آن در برخي
شهرها رخ ميداد،
مانعي جدي در
برابر گسترش
اسلام – هر چند كند
و آرام – نبود.
همدلي برخي
از اشراف و
امراي ايراني
با مسلمانان
باعث شد كه بر
جان و مال خود
ايمن شوند و
حتي از
عطاياي
اسلامي بهرهمند
گردند و گاه
موقعيت
اجتماعي و
سياسي خود را
نيز حفظ كنند.
نمونههاي
بسياري از
اين رفتار را
كه خود حاكي
از ناخشنودي
و بلكه تنفر
سپاهيان و
امرا از
خسروان است،
ميتوان به
دست داد.
رفتار خيانتآميز
آبان جادويه
پس از جلولا
با يزدگرد و
نجات جان و
اموال خود؛
همكاري
هيربد نهاوند
با
مسلمانان؛
همداستاني
دهقان نيشابور
و هيربد
دارابگرد و
يكي از امراي
سواد مرزبان
طوس با
مهاجمان همه
از آن جمله
است اين خود نكتة
مهمي است كه
فتح ايران و
نفوذ اسلام
در برخي
شهرها – مانند
ري و اصفهان –
سبب رقابت و
دشمني ميان
امراي
ايراني آنجا
ميشد، از آن
ميان مي توان
به ماهويه
مرزبان مرو،
بهمنه و
كنارنگ
اشاره كرد.
عمر نيز در
مقابل، وقتي
ديوان عطايا
تشكيل داد،
اشراف
ايراني
همداستاني
با مسلمانان
را مشمول اين
عطايا كرد كه
خود عاملي
براي پيشرفت
مسلمانان شد. صلحنامههاي
ميان
ايرانيان و
عربها خود
حاوي نكات
مهمي است و
تسامح
مسلمانان نخستين
و همدلي برخي
ايرانيان را
با آنها نشان ميدهد.
مطابق اين
صلحنامهها
ايرانيان ميتوانستند
بر دين خود
بمانند و
املاك خود را
نگاه دارند و
جزيه و خراج
دهند، يا از
شهرها و املاك
خود بروند،
بيآنكه كسي
متعرض آنها
شود، اما
نبايد بر
مسلمانان
چيرگي جويند.
نخستين صلحنامة
طبرستان و
دماوند و
خوار جالب
است كه بر اساس
آن اسپهبد و
«مصمغان»
دماوند تعهد
كردند كه
دشمنان
مسلمانان را
به قلمرو خود
راه ندهند،
مسلمانان
وارد مناطق
آنان شوند و
مردم به هر
كجا كه
خواستند
بروند. از
فتح نهاوند
دو سالي بيش
نگذشته بود
كه عمر به دست
ايرانيان –
فيروزنام- در
مسجد مدينه
به قتل رسيد (23 ق
/644م) اين فيروز
از اسيران
جلولا بود كه
او را در
مدينه
ابولؤلو ميخواندند
و در اصل
ترسايي بود
از مردم
نهاوند و به
غلامي نزد
مغيرهبن
شعبه كار ميكرد.
بنا به
رواياتي
هرمزان،
سردار
ايراني مقيم
مدينه، نيز
در اين كار
دست داشته
است و بدين
گمان او و
فيروز را به
همين اتهام
كشتند. اما
پيشرفت
اسلام در
ايران متوقف
نشد و در
روزگار
خلافت عثمان
و حضرت علي (ع)
هم به رغم
آشوبها
دوام يافت.
مخصوصاً تا
سال 31 ق كه
يزدگرد هنوز
زنده بود،
باز گهگاه
نبردهايي
ميان ايرانيان
و عربها در ميگرفت.
با اينهمه،
پيشرفت
اعراب در
داخل ايران كند
و آهسته بود و
مكرر مقاومتهاي
محلي مانع
اين پيشرفت
ميشد، ولي
با مرگ
يزدگرد در
حقيقت ديگر
هيچ اميدي
باقي نماند و
مقاومتهاي
محلي به حركت
مذبوح ميمانست
و بدينگونه
برخلاف
گزارش سيف،
جنگهاي
فتوح تا
اوايل عصر
امويان دوام
داشت خلافت
اموي كه در
حقيقت يك
دولت عرب
گراي محض به
شمار ميرفت،
نسبت به غير
عربان خشونت
و نفرت خاصي
نشان ميداد
و به همين
سبب، موالي
نيز در
مبارزه با آن
غالباً با
شيعه و گروههايي
كه بر حكومت
خروج ميكردند
– خوارج به
مفهوم عام و
خاص –
همداستاني بودند.
اين معني به
ويژه در عراق
كه در دولت
اموي خود را
تابع شام –
مركز خلافت –
ميپنداشتند،
بيشتر جلوهگر
بود. چنانكه
در قيام
مختار به
خونخواهي
امام حسين (ع)
بسياري از
موالي كه
مسلمانان
ايراني
بودند، به او
پيوستند و
بيش از همه
نسبت به امويان
خشم و كين
نشان دادند؛
اين موالي كه
در كوفه
فراوان
بودند و كسب و
تجارت اين
شهر غالباً
در دست آنها
بود، به
لشكر
خونخواهان
پيوستند تا
انتقام
خواريها و
بيدادهايي
را كه امويان
بر آنها روا
داشته
بودند،
بستانند.
فزوني آنها
در لشكر
مختار و
ابراهيمبن
مالك و عنايت
و اقبال اين
دو سردار به
آنها، خشم
اشراف عرب را
بر ميانگيخت
و بدين سبب،
قيام مختار و
ابراهيم را، نه
فقط نهضتي بر
ضد امويان،
بلكه نهضتي
بر ضد عرب ميديدند.
كوششهاي
موالي در
مبارزه با
امويان در
اين قيام خلاصه
نشد. پس از آن
نيز اينان از
هيچ فرصتي
براي تجديد
مبارزه دست
نميشستند.
چنانكه وقتي
زيد در اواسط
خلافت امويان
قيام كرد،
موالي عراق
از مهمترين
گروههايي
بود كه به او
پيوستند.
دعوت زيد
چنان بود كه
در جلب اين
موالي تاثير
بسيار داشت و
حتي در
خراسان و
جرجان و ري
نيز مورد
توجه قرار
گرفت و آنگاه
كه كشته شد،
پسرش يحيي
پناهي جز
خراسان و بلخ
نميديد؛
هر چند در
آنجا نيز
عمال خليفه
او را كشتند و
اندك زماني
پس از آن
ابومسلم
قيام كرد. پديدة
ديگري كه
مخصوصاً در
عصر امويان،
به تسريع در
امر اسلامي
شدن ايران
كمك كرد، اما
نتايج آن در
استمرار و
قدرت حكومت
غربي اموي
تاثير معكوس
بخشيد،
مهاجرت
طوايف عرب به
خراسان و
ماوراءالنهر
و اطراف قومس
و قم و كاشان و
نواحي فارس و
حوالي
سيستان و
كرمان بود. در
بعضي از اين
مناطق، عربها
قدرت و ثروت
بسيار به دست
آوردند و چون
اوضاع طبيعي
منطقهاي را
موافق طبع و
طرز معيشت
خويش ميديدند،
بدانجا روي
مينهادند و
ساكن ميشدند.
خراسان و قم
از اينگونه
مناطق بود كه
اعراب از
همان آغاز
فتح بدانجا
كوچ كردند و
به تدريج با
ايرانيان
خوگر شدند و
آداب و رسوم و
زبان آنها را
فرا گرفتند و
روابط
خويشاوندي
ميانشان برقرار
شد. اما در همه
جا چنين نبود.
در سيستان آنها
را اهرمن ميخواندند
و از همنشيني
با آنها
خودداري ميكردند.
در بخارا يك
وقت ميان
مساكن
مسلمانان و
غير مسلمان
جدايي بود
(نرشخي، 61-62) و در
قم به آزار
ايشان
برخاستند؛
هم در اينجا
يك بار عربها
70 تن از سران مجوس
را سر بريدند
تا مردم به
مجاورت آنها
راضي شدند. از
سوي ديگر
اختلافهاي
داخلي اين
قبايل كه
انعكاس نزاعهاي
ديرينة
عدنانيان و
قحطانيان و
تيرههاي هر
يك از اين دو
بود، مجاورت
آنها را با هم دشوار
ميساخت.
سرانجام،
اين كشمكشها
و طرز رفتار
آنها با
مسلمانان
غير عرب،
موجب مزيد
نفرت از آنها
شد و تدريجاً
اهالي شهرها
و ديهها را
بر ضد آنها
برانگيخت و
لاجرم دعوت
فرقههاي
مخالف اموي
در ميان
موالي مجاور
هجرتگاههاي
اعراب بيشتر
شد و در اواخر
عهد اموي و
حتي اوايل
عهد عباسي،
ايران به
صورت يك
كانون ضد عربي
درآمد و برخي مذاهب
و فرق در اين
سرزمين
پديدار شد كه
در ديگر نقاط
فتح شده نظير
يافت. با اين
حال، اسلامي
شدن سراسر
ايران لااقل
تا اوايل قرن
3ق/9م به طول
انجاميد.
اينكه عامهي
اهل يك ولايت –
مانند قزوين –
يكسره و با هم
به اسلام
گرويده
باشند، به
ندرت اتفاق
افتاده است،
با آنكه در
نواحي جنوبي
و غربي ايران
از همان آغاز
فتوح بعضي از
عناصر بومي و
محلي مثل
زظها و سيابجه
و اساورة
ديلم اسلام
آوردند و با
عنوان موالي
حتي در
جنگليهاي
داخلي ايران
به اعراب ياري
نمودند. ليكن
بعضي بلاد،
خاصه فارس و
جبال گيلان و
ديلم، تا يك
چند از قبول
استيلاي
اعراب
خودداري ميكردند.
در
اين فاصله
عدهاي از
مزديسنان كه
مايل به قبول
اسلام
نبودند از
حدود سواحل
خليج فارس به
گجرات هند
سفر كردند و
«پارسيان»
خوانده شدند
و گرچه نخست
فرمانرواي
گجرات از
ايشان
بيمناك شد،
ولي سپس همه را
نواخت و
اجازهي
اقامت داد با
اينهمه، در
ايران مردم
به تدريج
تازه واردان
را پذيرفتند،
چه، آنگاه كه
اسلام هر
شهري را ميگشود،
تحولي در
احوال فرد و
در نظام
جامعه پديد
ميآورد.
براي فرد
حقوق تازهاي
ميآورد كه
از آن بيخبر
بود. در
جامعه، نظام
طبقات و
امتياز
خاندانها
از ميان ميرفت
و دين تازه
فاصلة ميان
اشراف و
فرودستان را
پر ميكرد.
كسي كه
مسلمان ميشد،
همان
مالياتي را
كه به خسروان
ميداد، به
عنوان صدقه و
زكات و خراج
پرداخت ميكرد
و آن كس كه بر
دين پدران ميماند،
جزيه ميپرداخت
و از خدمات
لشكري آسوده
بود و در دين خويش
نيز تا حدي
آزادي داشت و
از آن سختگيريها
و فشارهاي
موبدان نيز
چندان خبري
نبود. نومسلماناني
كه در جنگهاي
فتوح، با
مسلمانان
نجنگيده، و
اسير نشده بودند،
موالي –
بندگان آزاد
شده – خوانده
ميشدند و از
همان قرن اول
نقش مهمي در
تحولات عراق
ايفا كردند.
در بعضي
شهرها شمار
اين موالي از
عربها
بيشتر بود و
خود طبقة
اجتماعي
خاصي را تشكيل
ميدادند.
بعضي از
واليان عراق
به سبب كثرت
موالي و نقش
آنها در
تحولات
منطقه، به
ناچار به فراگرفتن
زبان فارسي
ميپرداختند.
با اين حال،
اين موالي
سخت مورد تحقير
و فشار واقع
ميشدند. واكنش
اين تحقير و
فشار، ظهور
نهضت شعوبيه
بود كه در
مقابل غرور
نژادي عرب،
منكر سيادت و
برتري آنها
بودند و
تمامي اقوام
عالم را
مساوي ميشمردند
و تفاخر و
تعصب عرب را
مخالف اسلام
و قرآن ميدانستند.
آنان به
تدريج به طعن
عرب
پرداختند و
در اين كار
راه مبالغه و
افراط
پيمودند.
نگاهي به آثاري
كه در قرون
اوليهي
اسلام توسط
موالي و
ديگران در
اين ابواب
نگاشته شده و
نيز شاعراني
كه از آنها در
زمرة شعوبيه
ياد شده است و
اشعار بسيار
در قبايح و
مثالب عرب
سرودند،
همچون
اسماعيل بن
يسار، بشار بن
برد، خريمي و
ديگران اين
معني را نشان
ميدهد.
گسترش
شعوبيه كه در
فرهنگ و ادب
اواخر عهد
اموي و اوايل
عصر عباسي
انعكاس وسيع
يافت،
مخصوصاً به
نشر زندقه و
الحاد در
مقابل اسلام
نيز منجر شد.
ارتباط
شعوبيه با
زنادقه در
عراق و با
طبقات
دهقانان در
خراسان،
مقابلة آنان
را
نژادگرايي
اموي تا حد
زيادي قرين
توفيق كرد و
مجموع اين
جريانها
موجب شد كه در
ميان موالي
احساس تعلق
به قوميت
ايراني باقي
ماند
(اشپولر، 2/277) و
حتي رسوخ كند.
تفوق
برمكيان و آل
سهل در
ايراني كردن
دربار
بغداد، تعصب
نژادي را در
ميان اشراف
عرب برانگيخت،
اما توفيق
عنصر ترك در
دربار خلفا،
تدريجاً به
تعصبات
شعوبيه خاتمه
داد و موالي
ايراني را از
گرد خلفاي
بغداد به
حوزهي دولتهاي
مستقل و نيمه
مستقل
ايراني در
خراسان و سيستان
و ماوراءالنهر
جلب كرد. گذشته
از موالي،
ذميان كه
معاهد
خوانده ميشدند،
نيز بر خلاف
آنچه در
معاهدات صلح
آمده بود،
سخت مورد
آزار عمال
اموي قرار مي
گرفتند و اين
معني به ويژه
به روزگار
حكومت حجاج
بر عراق شدت
گرفت. چنانكه
اگر ذميان،
براي رهايي
از اين
آزارها و
فشارها، يا
صرفاً از روي
ميل و اعتقاد
به اسلام ميگراييدند،
براي آنكه
قطع جزيه و
خراج به عوايد
بيتالمال
اموي لطمهاي
وارد
نياورد، آنها
را باز به
پرداخت جزيه
وا ميداشتند.
اين رفتار
چنان
ناعادلانه و
مغاير با روح
اسلام بود كه
گاه اعراب
متورع را به
اظهار نفرت
از حكومت
وادار ميكرد
و يك بار هم
خليفه عمربن
عبدالعزيز
را به اعتراض
واداشت. احساس
نفرتي كه
امويان در
گروههاي
پرنفوذي از
مسلمانان و
نيز موالي و
اهل ذمه
ايجاد
كردند، در
اواخر عصر
ايشان، خراسان
را براي نشر
دعوت سري
شيعه كانون
مناسبي كرد.
وجود
اختلافات و
عصبيتها
بين قبايل
عرب نيز از
اسبابي بود
كه نشر اينگونه
دعوتهاي
سري را در آن
سامان آسان
ميكرد. نهضتهاي
شيعه –
توابين،
زيديه،
كيسانيه،
هاشميه و ... – كه
همه جا
غالباً
موالي
هواخواه آن
بودند، در
عراق چندان
پيشرفتي
نيافت و بني
اميه آن را سركوب
كردند، اما
دنبالة اين
دعوتها كه
ابراهيم
امام عباسي
آنها را در يك
جا گرد آورد،
در خراسان
پيشرفت كرد؛
از آن روي كه موالي
خراسان و
ساكنان قرا و
روستاها كه
مبادي شيعه
در باب امامت
را ميپسنديدند،
به اين دعوت
روي خوش نشان
دادند؛ خاصه
كه برخي از
داعيان بزرگ
عباسي و
سپهسالارا
نشان همه
ايراني
بودند. بدين
گونه،
ابومسلم – كه
دربارة آغاز
فعاليتش در
نهضت عباسي
روايات
گوناگون
آوردهاند و
خود از موالي
بود- دست به
كار متحد گردانيدن
خراسانيان
شد و
كشاورزان و
پيشهوران و
سوداگران و
موالي گردش
فراهم آمدند
و سرانجام،
امويان را
برانداختند.
ابومسلم در اين
كار از سركوب
جنبشهايي
چون قيام به
آفريد كه
مقارن نهضت
عباسي در
خراسان ظهور
كرد،
خودداري
نداشت. به
هر حال،كوششهاي
خراسانيان در
پيروزي نهضت
عباسي، و نيز
تركيب و
سازمان آن
دولت چنان
بود كه آن را
«خلافت
خراساني»
خواندند. اين
نخستين نقش
بزرگي بود كه
در تاريخ سياسي
اسلام از
ايرانيان
رقم زده شد و
آغازگر نهضتها
و قيامها و
ظهور دولتهاي
ايراني
گرديد. گفتهاند:
ابومسلم با
سياه
جامگانش از
فرداي
پيروزي
عباسيان، به
انديشة جدا
كردن خراسان
از خلافت
افتاد، يا در
دستگاه خلفا
اين انديشه
را به او نسبت
دادند و وي
مورد سوء ظن
سفاح و خاصه
منصور واقع
گرديد. سفاح
كوشيد تا
شورشي برضد
او در خراسان
برپا كند،
اما كامياب
نشد؛ منصور
سرانجام او
را به حيله به
كوفه كشاند و
به سختي كشت (137
ق/754م). هرچند كه
دليل و نشانهاي
بر تمايل
ابومسلم به
قيام و جدايي
طلبي در دست
نيست، اما
قيامهاي
متعددي كه
پيروان و
نزديكان او
بر ضد خلافت
عباسي بر پا
كردند و با
تكريم خاطرة
ابومسلم
همراه بود،
ممكن است
امروز مورخ
را به احتمال
صحت اين
اسناد
متمايل سازد.
در واقع در سرزمينهاي
گسترده بر
نواحي غربي
خراسان، از
نيشابور و
قومس و ري و
طبرستان
شمار كساني
كه به خاطر ابومسلم
دائم آمادة
قيام بودند،
بسيار بود و ميتوانستند
به نهضت او در
مقابل سپاه
آل عباس ياري
رسانند. به
علاوه، در
نواحي شرقي
خراسان هم،
چنانكه فيالمثل
قيام اسحاق
ترك و مقنع
نشان داد،
طرفدارانش
بسيار بودند.
ابومسلم
براي تامين
نواحي شرقي
خراسان حتي
در سرحدهاي
چين نيز
كروفري كرده،
و در يك جنگ در
نواحي طراز
تلفات بسيار
به چينيها
وارد ساخته
بود و احتمال
نميرفت كه
قيام او براي
استقلال
خراسان او را
از جانب چين
به دغدغه اندازد.
به هر حال،
روشهاي
بيدادگرانة
عباسيان به
زودي بسياري
از رهبران و
طرفداران
دعوت را از
حمايت
عباسيان پشيمان
كرد و اين
معني حتي در
شعر عرب نيز
انعكاس يافت.
از آن سوي،
نفوذ و
اعتبار
ابومسلم سبب
شد تا برخي
ياران و
طرفداران او
در خراسان با
ايجاد نهضتهاي
ديني و ملي
سلطة
عباسيان را
بر خراسان
سست كنند.
شماري از اين
قيامها در
ماوراءالنهر،
خراسان، ري،
طبرستان و
آذربايجان،
جنگهايي
فرسايشي بود.
كه گرچه تمام
آنها به شكست منجر
شد، اما
خلفاي عباسي
را متوجه كرد
كه حكومت از
بغداد بر
ولايت
دوردست خاصه
خراسان تا چه
حد دشوار است. نخستين
قيام پس از
قتل
ابومسلم،
نهضت سنباد بود.
وي در زمرهي
سياه جامگان
مورد توجه و
حمايت
ابومسلم قرار
داشت. قيام او
كوتاه، اما
خونين و
هولناك بود.
بيشتر
يارانش از
مردم
كوهستان ري و
طبرستان
بودند و وي به
سرعت ري و
قزوين وقومس
و نيشابور را
گرفت و عناصر
گوناگون
ديگري با او
همداستان
شدند، ولي در
جنگ با سپاه
عباسي شكست
خورد و گريخت
و اندكي بعد
به دست يكي از
كسان اسپهبد
طبرستان
كشته شد. اما
خونخواهي
ابومسلم
چندي بعد بهانهاي
براي يك مدعي
خطرناك ديگر –
مقنع-شد كه
خود از
سرهنگان
ابومسلم بود.
ياران او را
سپيد جامگان
ميگفتند كه
بيشتر از
موالي و
روستاييان
خراسان بودند
و بيش از 14 سال
در حدود سغد و
بخارا و كش و نخشب
موجب بيم و
هراس
مسلمانان
گشتند. از
فرجام كار
مقنع اطلاعي
در دست نيست،
جز آنكه در پي
محاصرهاي طولاني
در قلعهي
سنام در حدود
كش، به جان
رسيد و قلعه
را تسليم كرد
و ناپديد شد. اما
اين آخرين
نهضت نبود كه
به نام
ابومسلم پاي
گرفت. نام
ابومسلم در
قيام بابك
نيز كه يك چند
ماية وحشت و
اضطراب
خليفة بغداد
گشت، باز در
ميان آمد.
نتيجة ديگري
كه خلافت
بغداد از اين
قيامها
گرفت. آن بود
كه نميتوان
فرقهها و
نهضتها را
با شمشير به
سكوت واداشت.
مامون كه خود
متوجه اين
نكته بود، به
دنبال رفع
اختلالهايي
كه خلافت او
را تهديد ميكرد،
خراسان را به
سردار
ايراني و
خراساني خود
طاهر
ذواليمينين
داد. طاهر به
ياري
لشكريان خراسان
خلافت را از
امين به
برادرش
مامون منتقل
كرده بود.
قدرت ونفوذ
او در آغاز
خلافت مامون
به درجهاي
بود كه نفوذ و
قدرت
ابومسلم
رادر عهد
سفاح به خاطر
ميآورد.
فرزندان و
برادران و
اعمام او نيز
در دستگاه
خلافت نفوذي
كسب كرده
بودند. در
خراسان، طاهر
ظاهراً
امارت استكفا
داشت و به نام
مامون امارت
ميكرد، اما
در آخر نام
خليفه را از
خطبه انداخت و
تقريباً
نسبت به او
عصيان كرد. هر
چند خود او بلافاصله
يك روز يا چند
روز بعد وفات
يافت (205 ق / 820 م)،
اما مامون
امارت
خراسان را به
اختلاف او واگذاشت
و معتصم نيز
با آنكه از
آنها چندان
راضي نبود،
همچنان
امارت
خراسان را بر آنها
مسلم داشت.
بدين گونه
اگر نتوان
گفت: طاهر
نخستين دولت
مستقل
ايراني را در
عهد اسلام به
وجود آورد،
بيشك ميتوان
گفت: اولين
امير بزرگ
ايراني بود
كه امارت
استكفاي
خراسان را در
خاندان خويش
موروثي كرد.
دربارة مرگ طاهر
روايات
گوناگون است.
ميگويند
احمدبن ابي
خالد احول، و
به قولي خود
مامون، چون
احتمال مي
دادند كه
طاهر
درخراسان دم
ازاستقلال
زند يكي
ازمحرمان
خويش رابا او
همراه كردند
ونهاني به او
گفتند كه چون
طاهره عصيان
خويشش
اشكاركرد.
اورا به زهر
هلاك كند .اما
اين روايت
ادعايي بياساس
است. به هر
حال، طاهر در
خراسان به
دفع خوارج كه
در دوران
نزاع بر سر
خلافت قدرتي
يافته
بودند،
توفيق يافت و
امارت
سيستان را
نيز به پسر
خود طلحه
واگذار كرد؛
او را به جنگ
با خوارج و
ياران حمزه
بن آذركه
مامور ساخت.
هر چند در
ايام حيات
طاهر فتنة خوارج
به كلي
فروننشست،
ولي شوكت و
هيبت او در
خراسان
امنيت پديد
آورد و آن هرج
و مرج كه پيش از
امارت او در
خراسان از
غلبة حمزه و
خوارج پديد
آمده بود، تا
حدي آرام
يافت. پس
از طاهر پسرش
عبدالله
امارت
خراسان يافت.
عبدالله سخت
مورد علاقه و
حمايت مامون
بود و در دفع
بعضي شورشها
در بينالنهرين
خليفه را
ياريها
رسانده، و
مدتها رئيس
شرطهي
بغداد بود.
حكومت او – كه
در واقع آغاز
دورة جديدي
در تاريخ
ايران و
تاسيس
نخستين دولت
نسبتاً
مستقل
ايراني
درعصر
اسلامي به
شمار ميرود –
و برادرانش
در خراسان – به
سبب كوششي كه
در بسط عدالت
و دفع هرج و
مرج نشان
دادند – خاطرهي
خوبي بر جاي
گذاشت. نقش
او در خاتمه
دادن به شورش
بابك و
مازيار هم
خدمت مهمي به
خليفهي
بغدادي تلقي
شد. حتي نوادة
او محمد بن
طاهر هم كه
مغلوب يعقوب
ليث شد،
همچنان در
بغداد مورد
علاقه و
حمايت
عباسيان بود.
آخرين امير
طاهري به شعر
و شادخواري
بيش از حكومت
علاقه داشت.
در زمان او
حسن بن زيد
علوي در
طبرستان به
داعية امارت
و امامت
برخاست و پس
از جنگ با لشكر
محمدبن طاهر
عاقبت آن
ولايت را از
دست طاهريان
به درآورد،
چنانكه ري و
قزوين نيز در
251ق/865م از قلمرو
ايشان خارج
شد. پس از آن در
259 ق يعقوب ليث
نيشابور را
گرفت و محمد بن
طاهر را به
بند كشيد.
محمد در 262 ق 876م
پس از شكست يعقوب
از موفق
عباسي، از
بند گريخت و
به خراسان
رفت، ولي
نتوانست
حكومت
پدرانش را
احيا كند. حكومت
طاهريان كه
با وجود
استقلال
داخلي،
تابع خليفه
بود، معلوم
كرد كه كسب
استقلال
براي خراسان
و ولايات دور
دست، با
اظهار
تابعيت،
بهتر از
سركشي و جنگ ممكن
ميشود؛ در
حالي كه
يعقوب ليث
صفار، عيار
سيستان چنين
نميانديشيد.
وي كه در
منطقهاي
پرآشوب و
غالباً
مقهور خوارج
و مخالفان خلافت،
برآمده بود (247
ق)، اگرچه در
آغاز آشكارا
به مبارزه با
خليفه
برنخاست و
حتي يك چند در
شيراز خطبه
به نام خليفه
كرد، ولي در
باطن قدرت و
نفوذ خود را
منبعث از
خليفه نميدانست
و اندكي بعد
حركت خود را
به قيامي بر
ضد خلافت بدل
كرد. از آن
زمان كه
يعقوب رويگر
(صفار) در زي
عياران به
كار برخاست،
تا آن وقت كه
سيستان و
پوشنج هرات
را از حكم
خليفه به درآورد
(253ق) و كرمان و
فارس (255ق) و
خوزستان را
هم بر قلمرو
خود افزود و
به فرماندهي
بزرگ و اميري
پرقدرت بدل
شد، چند سالي
بيش نميگذشت.
يعقوب
چون رتبيل را
كشت و در 259 ق با
تسخير نيشابور،
طاهريان را
برانداخت،
دولتي پديد
آورد كه به
نام حرفهي
او، صفاريان
خوانده ميشدند.
به روايت
گرديزي (ص 308 –309) به
هنگام فتح
نيشابور در
گفت و شنودي
كه با
فرستادگان
محمد بن طاره
انجام داد و
از او عهد و
لواي خيفه
خواستند، به
جاي ارائه
حكم خليفه كه
رسم حكام
تازه وارد
بود، شمشير
خود را نشان
داد بدين
گونه،
مشروعيت
حكومت خود را غلبه
و قدرت شخصي و
متكي به
شمشير
نماياند. وي سپس
قصد طبرستان
كرد و حسن بن
زيد را شكست
داد و به
قدرتي مهيب و
خطري جدي
براي خلافت
بدل شد، تا
آنجا كه
خليفه دل به
دفع او بست.
چون مقارن ايام
قيام او،
شورش صاحب
الزنج هم
بغداد و
خلافت را
تهديد ميكرد،
خليفه
ظاهراً
كوشيد ضمن به
رسميت شناختن
غلبة او بر
سيستان،
ولايات
طخارستان و
سند را هم به
او واگذارد و
او را به جاي
حركت به سوي بغداد،
به عزيمت
براي ادامة
فتوح در
نواحي بلخ تشويق
كند؛ اما
كروفري كه او
در نواحي شرق
كرد، مانع از
عزيمتش به
بغداد نشد و
وي بيآنكه
اتحاد با
صاحبالزنج
را براي
تهديد بغداد
بپذيرد، خود
به جنگ با
خليفه اقدام
كرد. اما در
دير عاقول
نزديك بغداد
از سپاه
خليفه به
فرماندهي
موفق برادر معتمد
عباسي شكست
خورد. وي مدتي
بعد در جندي شاپور
درگذشت (265ق/879م)؛
با اين حال تا
آخرين لحظة
حيات با وجود
تطميع و تشويق،
حاضر به
مصالحه با
خليفه نشد و
جز برانداختن
او و خلافت،
ظاهراً هيچ
هدف ديگري
نداشت. هر چند
برادرش
عمروليث كه
پس از او به
امارت بخشي
از قلمرو
يعقوب
برداشته شد،
از كنار آمدن
با خليفه
خودداري
نكرد، اما او
هم در امارت
خود بارها
مجبور به
نافرماني
نسبت به خليفه
شد و سرانجام
نيز در
مقابله با
سپاه ساماني
كه خليفه از
روي خدعه،
فرمان ولايت
خراسان را هم
به او و هم به
سامانيان
داده بود،
بدون هيچ جنگي
دستگير شد (287 ق
/900م) و بدين
گونه، به
اهتمام
سامانيان
خليفه از
تهديد صفاريان
رهايي يافت.
با اينهمه،
اعقاب عمرو
تا سالهاي
دراز بر بخشهايي
از سيستان و
برخي نواحي
ماوراءالنهر
حكومت
داشتند. سلالة
سامانيان هم
كه در همين
اوقات در
خراسان پاي
گرفت. با وجود
استقلال
بيشتر از
اظهار تبعيت
ظاهري نسبت
به خليفه
خودداري
نكردند. نه تنها
اسد بن سامان-
خدات از
امراي ماوراءالنهر
كه مورد
حمايت مامون
بود، همواره
از بغداد
اطاعت ميكرد،
بلكه اخلافش
نيز همه بدان
راه رفتند.
اسماعيل بن
احمد، بنيانگذار
واقعي دولت
سامانيان،
موقعي بر
حكومت استقرار
يافت كه
خوارج و
مخالفان
خليفه را فرو كوبيد.
پسران او نيز
كوششي بسيار
در دفع
زيديان و
مخالفان از خود
نشان دادند.
البته
سامانيان جز
هداياي مختصر،
نه خارج
مرتبي براي
خليفه ميفرستادند،
نه در مواقع
جنگ قوايي
براي كمك به او
گسيل ميكردند.
با اينهمه،
اظهار تبعيت
آنها نسبت به
خليفه، به
قدرت آنها در
نظر عام
مشروعيت
بيشتر ميبخشيد.
در
اواسط دولت
ساماني و
اوايل ظهور
آل بويه، سلسلهاي
از حكام
ايراني كه
اصلاً اهل
سغدبودند،
موسوم به آل
الياس بر
كرمان فرمان
ميراندند.
مؤسس اين
سلسله
ابوعلي محمد
ابن الياس از
سرداران
ساماني است
كه پدرش نيز
از سپهسالاراني
بود كه نصر بن
احمد ساماني
او را به جنگ
با ناصر كبير
علوي به طبرستان
فرستاد.
ابوعلي محمد
در نزاعهاي
داخلي
سامانيان
مورت تعقيب
نصر ابن محمد واقع
شد و در 317ق از
نيشابور روي
به كرمان
نهاد و آنجا
را گرفت. پس از
جنگ و گريزهايي
سرانجام در
كرمان خطبه
به نام
عمادالدولة
بويه اي كرد،
با اينهمه،
معلوم نيست
كه وي واقعاً
مطيع آل بويه
بوده باشد؛
به ويژه كه وي
در اواخر
حكومت خويش
قصد تصرف
قلمرو ركنالدوله
كرد و عتبي
نيز او را
مطيع
سامانيان دانسته
است (ص 308). با
اينهمه، وي
به پايمردي
معزالدوله
احمد از
خليفه مطيع،
خلعت و لواي
حكومت گرفت.
از اين سلسله 3
تن در كرمان
فرمان
راندند. آخرين
امير آل
الياس،
سليمان بن
محمد نام
دارد كه در
جنگ با
گورگير بن
جستان نايب
عضدالدوله
كشته شد و
خاندانش
برافتاد. در
اين روزگار
سلسلة ديگري
موسوم به آل
محتاج، بيش
از نيم قرن از 321
تا 381 ق / 933 تا 991م
زير نظر و
نفوذ
سامانيان در
بخشهايي از
خراسان
فرمان
راندند كه
گاه دعوي استقلال
داشتند.
ايشان را از
اخلاف امراي
كهن چغانيان –
بر كرانة
جيحون – موسوم
به چغان خدات
دانستهاند
(لسترنج، 467).
بنيانگذار
اين سلسله
محتاج بن
احمد نام
داشت و پس از
او 7 تن از
فرزندان و
نوادگانش
نيز حكم
راندند، تا
آخرين آنها
ابوالمظفر
احمد بن محمد
در كشاكشهاي
ميان
غزنويان و
سامانيان و
فايق خاصه از
صحنة تاريخ
محو شد. سلسلة
ديگري كه از
اواخر ايام
سامانيان به
عنوان دولتي
محلي ظهور
كرد، آل
مامون نام
دارد. اميران
اين سلسله
مدت كوتاهي
از 385 تا 408 ق /995 تا 1017
بر خوارزم
فرمان
راندند و
برخي از آنها
به
خوارزمشاه
موسوم شدند.
نخستين فرد
شناخته شدهي
اين خاندان
ابوعلي
مامون اول
فرزند محمد
خوارزمشاه
است كه پيش از 385
ق نيز مدتي
فرمانرواي گرگانج
بود و بر اثر
ضعف
سامانيان
كاث را نيز گرفت
و محمد بن احمد
خوارزمشاه
از آل عراق را
برانداخت. پس
از او ابوالعباس
مامون بن
مامون در 399 ق /1009م
رشتة امور را
در دست گرفت،
ولي ز محمود
غزنوي بيم
داشت و ميكوشيد
بهانه به دست
او ندهد. با
اينهمه،
مدتي بعد
ناچار شد
خطبه به نام
محمود كند.
ابوالحارث
محمد بن
آخرين امير
آل مامون به
دست محمود كه
خوارزم را
تسخير كرد، برافتاد،
آل مامون از
سلالههاي
دانش دوست
ماوراءالنهر
به شمار ميروند
و دربار آنها
پناهگاه
دانشمندان
برجستهاي
چون
ابوريحان
بيروني،
ابوعليسينا،
ابوالخير
خمار و
ابوسهل
مسيحي بود. غزنويان
هم كه پس از آل
سامان وارث حكومت
خراسان
شدند،
همچنان
سياست اظهار
تبعيت نسبت
به خليفه را-
لااقل
درتشريفات
ظاهري- دنبال
كردند. محمود
و پسرش مسعود
در آنچه به ظاهر
حكومت مربوط
ميشد، خود
را تابع
فرمان خليفه
ميدانستند
و به هنگام
جلوس از جانب
او حكم و لوا دريافت
ميداشتند.
در موارد
تعزيت و
تهنيت با
دستگاه
خلافت
مكاتبه
داشتند و از غنايم
تاخت و
تازهاي
اطراف هند هم
هدايايي براي
وي ارسال ميكردند.
همين اظهار
اطاعت
ظاهري،
مشروعيت آنان
را در نظر
اكثر
مسلمانان
عاري از
ترديد ميساخت.
با اين حال،
حكومت آنها
به كلي مستقل
بود و فرمانهاي
آنان مانند سامانيان
بر اساس حكم و
استبداد
شخصي صادر، اما
به نام خليفه
اجرا ميشد. سلسلهي
غزنويان با
ابواسحاق
آلپ تكين از
غلامان احمدبن
اسماعيل و
نصر بن احمد
ساماني – كه
سپس سپهسالار
خراسان شد –
آغاز ميشود.
چون ميان آلپ
تكين و منصور
بن نوح نزاع
شد و كار به
جنگ كشيد، او
به قصد جهاد
رهسپار كابل
شد و چون به
غزنه رسيد (351 ق /
962م)، آنجا را
گرفت و
دارالامارة
خويش ساخت. پس
از او و امارت
كوتاه پسرش
اسحاق، حكومت
غزنه به دست
سبكتگين،
غلام و داماد
آلپ تكين
افتاد كه
بنيانگذار
واقعي دولت
غزنويان به
شمار ميرود.
اين دولت از آغاز
حكومت آلپ
تكين بر غزنه
تا انقراض آن
به دست
غوريان در 582 ق
186م، حدود 230 سال
دوام يافت كه
بخشي از آن
مستقل، و
بخشي تابع
سلاجقه بود.
آخرين حكام
غزنوي – تاج
الدوله خسرو
شاه و پسر او
سراج الدوله
خسرو ملك – از
غزنه رانده
شده، و لاهور
را تختگاه
خود گردانيده
بودند. سلالههاي
ديگري هم در
همين ايام،
مقارن با
طاهريان،
سامانيان و
غزنويان
حكومتهايي
به وجود
آوردند كه
مبتني بر
تابعيت خليفة
بغداد نبود،
بلكه غالباً
با طغيان بر
ضد خليفه در
ولايات
مختلف،
حكومتهاي
مستقلي
تشكيل
دادند؛ از آن
جمله بودند
علويان در
طبرستان كه
مدعي خلافت
هم بودند و بر
خلاف دستگاه
خلافت،
اظهار تشيع
ميكردند.
دولت علويان
طبرستان را
اصلاً حسن بن
زيد، ملقب به
داعي كبير
تاسيس كرد كه
پس از شكست
قيام يحيي بن
عمر نوادة
زيد در
روزگار
مستعين به ري
گريخت و از
آنجا به ديلم
رفت و به دعوت
پرداخت. در
اين زمان
مردم
طبرستان كه
از ستمگري
عمال محمدبن عبدالله
بن طاهر به
تنگ آمده
بودند، دعوت
حسن را
پذيرفتند و
با او بيعت
كردند (250 ق / 864م).
وي به سرعت بر
بخشهاي
بزرگي از
طبرستان و
رويان
مستولي شد و
قارن بن
شهريار از
اسپهبدان آل
قارن و لشكر
طاهريان را
شكست داد. وي
پس از آن از
يعقوب ليث
شكست خورد،
ولي اندكي
بعد امارت
خويش را
بازيافت.
فرزند او
محمد كه از 270 تا
281 ق / 883 تا 894م
حكومت كرد،
گرگان را نيز
گرفت و قصد
هرات و
سيستان كرد
كه به قتل
رسيد. پس از او
حسن بن علي،
معروف به
ناصر كبير
رشتة كارها را
در دست گرفت و
چند بار با
سامانيان
جنگيد و
سراسر
طبرستان و
بخشي از
گيلان را
تصرف كرد.
داماد و
جانشين او حسن
بن قاسم به
روزگاري
حكومت يافت
(304-316ق/916-928م) كه از يك
سوي پسران
ناصر كبير را
در پيش روي
داشت و از سوي
ديگر ميبايست
با سامانيان
پنجه در
افكند. ماكان
كاكلي و علي
بن بويه دو تن
از سران ديلم
در اين
روزگار همراه
او به جنگ با
دشمنان
علويان
برخاستند. با
اينهمه، وي
نتوانست
چندان دوام
بياورد و در 316 ق
به دست اسفار
شكست خورد و
توسط برخي
ياران او به
قتل رسيد و
دولت علويان
برافتاد. از
قيامهاي
ديگري كه در
همين ايام
براي
استقلال
ولايات
شمال، جبال و
فارس صورت
گرفت، قيام
اسفارش بن
شيروية
ديلمي و
مرداويج زياري
و قيام
ديالمهي آل
بويه بود. كه
بعضي از آنها
مثل مرداويج
ظاهراً غير
از
برانداختن
خلافت،
مقاصد ديگر
نيز داشتند.
ولاياتي كه
به دست وي ميافتاد.
عرضة كشتار و
غارت ميشد،
در حالي كه
ضعف دستگاه
خلافت،
حمايت خليفه
را از آن
ولايت غير
ممكن ميساخت.
با اينهمه،
قتل اسفار
(ابن
اسفنديار، 1/294)
به خليفه
كمكي نكرد،
زيرا
مرداويج
زياري كه از سرداران
او بود و در
طرح و اجراي
قتل او نيز دست
داشت (319 ق /931م)،
همان مواضع
سلف خود را
دنبال كرد. وي
به سرعت بر
متصرفات
اسفار چيره
شد و سلسلهاي
به نام آل
زيار (ه م)
بنيان نهاد.
مرداويج در آغاز،
خيالات
اسفار را در
احياي حكومت
تازهاي
شبيه به نظام
حكومت
ساسانيان پيگرفت
و براي خود
تاج و تختي
شبيه به تخت و
تاج آنان
سفارش داد و
در سرزمينهايي
چون همدان و
اصفهان و
دينور از
مردم خراجهاي
سنگين گرفت و
نسبت به
لشكريان
خويش، خاصه غلامان
ترك سختگيريهاي
غير قابل
تحمل اعمال
كرد و
سرانجام هم
در 323 ق / 935 م به دست
آنها در حمام
به قتل رسيد.
برادر مرداويج،
وشمگير كه
مردي جنگي،
اما روستايي
گونه بود
وبعد از وي به
امارت رسيد،
خيالات غريب
برادر را
دنبال نكرد و
با آنكه نسبت
به عباسيان
همواره كينهاي
در دل داشت،
از مصالح با
خليفه
خودداري نورزيد
و نسبت به
سامانيان
نيز اظهار
اطاعت كرد. سلسلهي
آل زيار بعد
از او به پسرش
بيستون و سپس
به قابوس بن و
شمگير رسيد و
آنگاه به
نوادهاش
منوچهر بن
قابوس منتقل
شد. از آن پس،
آل زيار از
حالت سركشي
نسبت به
خلافت بغداد
بيرون آمد و
همچون
سامانيان و
طاهريان به
تابعيت خليفه
گردن نهاد،
ولي در صحنة
حوادث عصر،
تاثير و نقش
قابل ملاحظهاي
نداشت. با
اينهمه،
خليفه از
مخالفت و
تهديد عناصر
ديلمي كه
غالباً شيعه
و پرورش
يافتة
علويان طبرستان
بودند،
رهايي نيافت.
بعد از قتل
وشمگير، با
پسران
ابوشجاع
بوية
ماهيگير،
علي و حسن و احمد
مواجه شد كه
مثل يعقوب و
مرداويج،
بدون اجازة
خليفه به
تصرف
شهرهايي در
نواحي فارس و
اصفهان و كرج
ابودلف دست
زدند. حكام
خليفه را از
شهرهايي كه
رسماً از
جانب خليفه
به آنها
تفويض شده
بود، بيرون
راندند و با
حفظ اتحاد،
قلمرو وسيعي
شامل اصفهان
و فارس و
خوزستان را
از طريق
سركشي نسبت
به خليفه
تصرف كردند و
بين خود
تقسيم
نمودند. فارس
به علي بن بويه
برادر مهين،
اصفهان و
نواحي ماد
سابق به حسن
بن بويه
برادر
مياني، و
كرمان و
خوزستان به
احمد بن بويه
برادر كهين
رسيد. چندي
بعد، احمد از
انحطاط و
اختلالي كه
در دستگاه
خلافت راه
يافته بود،
استفاده كرد
و با حمله به
خوزستان،
بغداد را به
تصرف درآورد
(334ق/946م)؛ آنگاه،
خليفهي وقت –
مستكفي- را
عزل كرد و به
جاي او خليفهاي
با لقب مطيع
نشاند كه در
واقع خود او
بود. خليفة
جديد سلطة
احمد را
پذيرفت و به
او لقب معزالدوله،
به برادر
مهترش علي
لقب
عمادالدوله،
و به برادرش
حسن لقب ركنالدوله
داد.
معزالدوله و
برادرانش با آنكه
مذهب تشيع، و
ظاهراً زيدي
داشتند،
براي خليفهاي
كه دست
نشاندة خود
آنها بود، در
انظار تا حدي
با تكريم و
احترام
رفتار ميكردند،
اما رنگ تشيع
حكومت آنها
در بلاد
متصرفيشان، از
جمله بغداد،
ظاهر شد نيز و
با سركشي و
عصيان نسبت
به خليفه و
ايجاد
انسجام ميان
شيعيان
عراق، حكومت
مستقلي در
بخشهايي از
ايران و عراق
پديد آوردند.
شايد بتوان
اين سلسله را
نخستين
سلسلهي
مستقل
ايراني بعد
از سقوط
ساسانيان
خواند. عضدالدوله
پسر ركن
الدوله كه
بعد از عماد
الدوله در 338
ق/949م
فرمانرواي
فارس شد،
كوشيد
عزالدوله
بختيار پسر
معزالدوله
را هم كنار
بگذارد، اما
با مخالفت و
تهديد شديدي
از سوي پدر
خود رو به رو
شد و اين كار
را تا مرگ ركنالدوله
عقب انداخت.
بعد از مرگ
عضدالدوله (372 ق
/ 982م) با آنكه
بين اخلاف
پسران بويه،
اتحاد روزهاي
نخستين
حكومت آنها
برقرار
نماند،
خليفة بغداد
نزد آنان كه
اميرالامرايي
آنجا را نيز
در دست
داشتند، سخت
موهون وآلت
دست بود. بايد
گفت عصر آل
بويه در
تاريخ اسلام
و ايران، به
سبب تحولات
نسبتاً
عميقي كه در
بعد سياسي و
اجتماعي
قلمرو شرقي
اسلام پديد
آوردند، جايگاه
ويژهاي به
خود اختصاص
داده است،
خاصه كه اين
دولت را بايد
واسطة
انتقال قدرت
رسمي به
فرمانروايان
ترك در قلمرو
اسلام و
ايران دانست.
از ديدگاه مذهبي،
آل بويه،
نخستين بار
خليفة سني
مذهب را به
تابعيت
اميري شيعه
واداشتند؛ و
از ديدگاه فرهنگي،
اين دوره يكي
از درخشانترين
دورههاي
تمدن اسلامي
است و آثار
برجستة
دانشمندان
قلمرو آل
بويه در
زمينههاي
گوناگون
علمي را نميتوان
بيارتباط
با
فرمانروايان
فرهيختهي
اين سلسله
مورد بررسي
قرار داد. اما
در اواخر
دورهي
آنان، ايران
و عراق چنان
دستخوش هرج و
مرج بود كه
اگر دولت
سلجوقي به
وجود نميآمد
و خليفه را از
نفوذ بقاياي
آل بويه بيرون
نميآورد،
با هرج و مرج
ناشي از
اختلافات
امرا، و سلطة
كودتا مانند
ارسلان
بساسيري كه
در بغداد
خطبه به نام
خليفة فاطمي
مصر خوانده
بود، خلافت
عباسي در
معرض انقراض
قرار ميگرفت.
در
همان ايام كه
دولت آل بويه
رو به زوال ميرفت
وسلاجقه روي
به اعتلا
داشتند، اميران
ديگري از
ديلميان در
شمال ايران،
دستگاه خلافت
و
فرمانروايان
تابع خليفه
را تهديد ميكردند.
اينان دو
شاخهي
اسپهبديه و
كين خوازيه
از سلسلة آل
باوند بودند
كه نسب خويش
را به
ساسانيان ميرساندند.
باونديان از
سدة 1 ق /7م در
بخشهايي از
مازندران
حكومت
داشتند و با
آنكه
پيكارهايي
سخت ميان
آنان و
عباسيان روي
داد،
استقلال خود
را از دست
ندادند و از
نيمة دوم سدة 3
ق / 9م با قيام
حسن بن زيد و
نشر اسلام و
مذهب زيديه
در طبرستان و
ديلمان، به
اسلام گرايش
يافتند. ميان
فرمانرويان
اسپهبديه و
كين خوازيه
با سلاجقه و
آتسز خوارزمشاه
جنگها شد،
ولي ديلميان
اجازة نفوذ
به آنها
ندادند. سلسلهي
ديگري كه در
نيمة دوم سدة 4
ق /10م به طور
نيمه مستقل
بر قسمتهايي
از ايالت
جبال و
كردستان و
لرستان
فرمان ميراندند،
آل حسنويه
نام دارند كه
اصلاً كرد نژاد
بودند. مؤسس
اين دولت،
حسنويه بن
حسين كه خود
شيعي مذهب
بود، به
قلمرو آل
بويه نيز طمع داشت.
آل حسنويه در
نزاعهاي
داخلي آل
بويه شركت
مؤثر داشتند
و سرانجام
نيز به دست
شمسالدوله
بويهاي و
ابوالشوك
عنازي حاكم
كرمانشاه
منقرض شدند. دولت
ديگري از
اميران
ديلمي نژاد
كه از 398 تا 536 ق / 1008
تا 1142 در مركز و
غرب ايران به
حكومت
نشستند، آل
كاكويه نام
دارد. نخستين
شاخة اين
سلسله در
همدان و اصفهان
تا انقراض آن
به دست طغرل
دوم سلجوقي
دوام يافت،
ولي شاخة
ديگري از آن،
موسوم به
اتابكان يزد
بيشتر بر سر
كار بود. مؤسس
اين دولت، علاءالدوله
محمد بن
دشمنزيار،
معروف به ابن
كاكويه است
كه در اواخر
عصر آل بويه
در اصفهان
حكومت يافت و
از خليفه نيز
منشور و لقب
گرفت. وي پس از
استيلاي
غزنويان بر
ولايت جبال،
خطبه و سكه به
نام محمود و
مسعود كرد.
يكي از عوامل
شهرت
علاءالدوله،
دوستي و
نزديكي ابن سينا
با اوست كه وي
دانشنامة
علايي را نيز
به نام او كرد.
پس از
علاءالدوله،
فرزندانش در
اصفهان و
نهاوند و
همدان به
حكومت نشستند.
برخي به
اطاعت از
طغرل گردن
نهادند و برخي
از برابر او
گريختند؛
علاءالدوله
حكومت يافت.
فرمانروايي
اين شاخه از
آل كاكويه با
حكومت 4 تن
حدود يك قرن
به درازا
كشيد. آنان
غالباً به
اطاعت از
سلاجقه
روزگار ميگذاشتند.
اين سلسله را
قراختاييان
بر انداختند.
فرامرز
نوادة
علاءالدوله
آخرين امير
اين خاندان
كه در 536ق به قتل
رسيد، يكي از
مشهورترين و
فرزانهترين
امراي آل
كاكويه است. شاخة
ديگري از
اتابكان يزد
پس از قتل
فرامرز بن
علي بر اين
ناحيه حكم
راندند. اين
سلسله را ركنالدين
سام نوادة
دختري
علاءالدوله
علي كه از سوي
سلطان سنجر
سلجوقي به
اتابكي
دختران فرامرز
كاكويي
منصوب شده
بود، بنيان
نهاد. سام در 536ق
رشتهي
كارها را در
دست گرفت و
مدتي دراز
فرمان راند،
ولي كوششهايش
براي توسعة
قلمرو به
جايي نرسيد.
پس از او
برادرش
عزالدين لنگر
در 584 ق/1188 م به
حكومت نشست و
حاكمان بعدي
سلسلة
اتابكان همه
از فرزندان و
نوادگان
اويند. از اين
سلسله 10 تن به
حكومت
رسيدند.
آخرين آنها
حاجي شاه
قدرتي نداشت
و يزد عملاً
در دست حكام و ماموران
ايلخان –
بايدوخان –
بودتا
مبارزالدين
محمد مظفري و
غياثالدين
كيخسرو
اينجو بر يزد
چيره شدند.
اتابكان
آثار عمراني
بسياري در
يزد
برآوردند. طغرل
سلجوقي كه با
فرونشاندن
فتنة
بساسيري خليفة
عباسي را به
بغداد باز
آورد در
رفتار با خليفه
شيوهاي
معتدل و
مغاير با روش
آل بويه و
سامانيان
پيش گرفت. وي
از آغاز كار،
رفتارش با
خليفه
مهرآميز
بود، اما در
عين حال گويي
با او همتا ميدانست
و تابع و مطيع
او محسوب نميشد.
به همين سبب،
برادرزادة
خويش را به
ازدواج
خليفه قائم
درآورد و خود
در حدود 70
سالگي دختر خليفه
را
خواستگاري
كرد. اين طرز
برخورد با
خلافت، در
دورة ملكشاه
نوادهي او
نيز ادامه
يافت و سلطان –
ظاهراً به
تشويق والزام
تركان
خاتون، زوجة
محبوب – خود
خويشاوندي
مجدد با
خليفه را كه
همچنان
نشانهاي از
برابري دو
خاندان بود،
طرح كرد و
دختر خود را
به خليفه
مقتدي داد.
بعدها تركان
خاتون سعي
كرد تا جعفر
ابن مقتدي را
نامزد خلافت
سازد؛ گرچه اين
كار پيش
نرفت، اما
اين طرز تلقي
ساجقه مبني
بر حيثيت
مساوي با
خلافت، در
ميان سلالههاي
منشعب از
سلاجقه
مانند
اتابكان
آذربايجان،
و نيز سلاطين
خوارزم هم كم
و بيش دنبال
شد. يك بار
اتابك جهان
پهلوان ضمن
اشارتي كه جنبة
پيغام داشت،
به خليفة عصر
خاطر نشان
كرد كه سلطنت
تعلق به
جنگجويان و
اهل دولت
دارد و وظيفة
خليفه نظارت
بر آن، و
عبادت و
اجراي شريعت
است و به همان
حد بايد
محدود گردد. سلسلهها
و دولتهاي
موسوم به
اتابكان در
اين دوره از
اهميت خاصي
برخوردار
بودند و با
آنكه اغلب
اوقات اين
اتابكان به
دولتهاي
نيرومند
مركزي
وابستگي
داشتند، گاه
خود را مستقل
ميخواندند
و به هر حال در
تحولات
سياسي،
اجتماعي و
فرهنگي نقش
مهمي برعهده
داشتند. مهمترين
سلسلههاي
اتابكان
عبارتند از: الف
– اتابكان
آذربايجان:
سلسلهاي از
اميران ترك
كه به ايلد
گزيان نيز
شهرت داشتند
و از حدود سال
541ق/1146م به
روزگاري كه
دولت سلاجقه
روي به افول
داشت،
برآمدند و تا
622ق /1225م بر اران و
آذربايجان
مستولي شدند.
ايلدگز در
اصل يكي از
غلامان
سلطان محمود
سلجوقي يا
وزير او كمال
سمير ميبود
كه سپس اران
را به اقطاع
گرفت و اتابك
ارسلان، پسر
طغرل دوم شد و
به تدريج
قلمرو خود را
توسعه بخشيد.
آخرين حاكم
اين خاندان
مظفرالدين
ازبك نام
داشت. گرچه پس
از او نيز
تلاشهايي
براي احياي
حكومت
خاندان به
ظهور رسيد، ولي
سرانجام،
جلالالدين
خوارزمشاه
قلمرو
اتابكان را
گرفت . ب-
اتابكان فارس
موسوم به
سلغريان:
آنان هم در
اين عصر برآمدند
و از 543 تا 685ق/1148 تا
1286م، حدود يك و
نيم قرن بر
فارس و برخي
نواحي مجاور آن
فرمان
راندند و در
تحولات
منطقه
تاثيري مهم
داشتند. مؤسس
اين خاندان،
بوزابه
نوادة سلغر،
از جملهي
اتابكان
سلاجقه بود
كه از سوي ملكشاه
مامور فارس
شد و در آنجا
بر ضد دولت
مركزي شورش
كرد، ولي
شكست خورد و
مقتول گشت.
سنقربن
مودود برادر
زادة
بوزابه،
مؤسس واقعي
دولت
اتابكان
فارس به شمار
ميرود كه
دولتي نيمه
مستقل، اما
تابع
سلاجقه، خوارزمشاهي
و مغولان
بنياد نهاد و
به همين سبب،
حكام آن توانستند
فارس را از
تعرض دولتهاي
نيرومند
اطراف مصون
دارند و آنجا
را به پايگاه
علم و ادب
تبديل كنند.
مظفرالدين
سعد بن زنگي و
پسرش ابوبكر
بن سعد
نامورترين
حاكمان اين
سلسله از
ممدوحان
سعدي، و
مرداني عادل
و ديندار و
درست كردار
بودند. دولت
اتابكان
فارس به
روزگار ابش
خاتون يا
دخترش كرد و
چين برافتاد ج –
اتابكان
لرستان:
اينان كه از
اواخر ايام
سلاجقه تا
حدود 4 سدة بعد
بر نواحي
وسيعي از
خوزستان و
لرستان
فرمان
راندند، به
دو شاخه
تقسيم ميشوند:
1. اتابكان لر
بزرگ كه
اصلاً كرد
بودند و به
سبب انتساب
به ابوالحسن
فضلويه، به
بني فضلويه،
و به سبب
انتساب به
دومين
فرمانرواي
آن، نصرت
الدين
هزاراسب
(حمدالله، 540) به
هزار اسبيان
مشهور شدند.
اين دولت از 550
تا 827ق/1155 تا 1424م دوام
يافت و
سرانجام به
دست شاهرخ
تيموري منقرض
گرديد
(غفاري، 172؛
بدليسي، 56-67). 2.
اتابكان لر
كوچك كه آن را
به سبب
انتساب به
بنيانگذار
آن، شجاعالدين
خورشيد، بني
خورشيد نيز
ناميدهاند.
حكومت اينان
از 580 تا 1006ق/1184 تا 1597م
به درازا
كشيد و
سرانجام به
دست شاه عباس
صفوي منقرض
شد0 سلسلْة
اتابكان
لرستان به
رغم يورش
مغولان و سپس سلسلههاي
رقيب چون آل
مظفر و پس از
آن
تيموريان،
تا قرنها
پاي بر جاي
ماند و نقش
قابل توجهي
در تاريخ منطقه
ايفا كرد. از
بطن دولت
بزرگ سلجوقي –
افزون بر
اتابكان – دولتها
و شاخههاي
متعددي در
ايران و
آسياي صغير و
شام بيرون
آمد. درست است
كه بيشتر
اينان
غالباً تابع
دولت مركزي
يا دست كم پس
از ملكشاه،
مطيع يكي از
سلاطين رقيب
بودند، ولي
بسياري
اوقات نيز
عملاً در
حوزة حاكميت
خود به گونهاي
مستقل رفتار
ميكردند. در
ايران يك
شاخه از دولت
سلاجقه،
موسوم به آل
قاورد در اوج
قدرت سلاجقة
بزرگ پاي گرفت
و به رغم
مخالفت دولت
مركزي بر
كرمان و سيستان
و بلوچستان و
حتي مدتي بر
فارس و عمان
فرمان راند. بنيانگذار
اين سلسله كه
به سلاجقة
كرمان نيز
موسومند،
قاورد فرزند
مهين چغريبيگ
است كه به
اقرب احتمال
پس از 442 ق /1050م
حكومت كرمان
يافت و بهرام
بن لشكرستان
را كه از سوي
آل بويه بر
آنجا حكم ميراند،
برانداخت؛
سپس در 455 ق/1063م
فارس را از
فضل بن حسن،
معروف به
فضلويه
گرفت؛ مدتها
بعد به برادر
خود الب
ارسلان
شوريد، ولي
كار به صلح
راست شد. با
اينهمه، وي
بر ملكشاه
نيز طغيان
كرد و جان بر
سر اين كار
نهاد. پس از او 11
تن از اولاد و
احفادش بر
كرمان و گاه
فارس و عمان فرمان
راندند، تا
آخرين آنها،
محمد پسر
بهرام شاه مدتي
زير نظر و به
تابعيت غزان
بر كرمان
حكومت كرد و
در 583 ق /1187م به دست
ملك دينار غز
برافتاد. قاورديان
آثار عمراني
متعددي در
قلمرو خود
برآوردند.
بيشتر
حاكمان اين
سلسله
مردماني
دادگر و اهل
آباداني و
نيكي بودند. شيوه
سلاجقه در
تبعيت از
خلافت و در
عين حال هم
شأن دانستن
خود با خلفا،
منحصر به
آنها نبود.
خوارزمشاهيان
هم ظاهراً به
دنبال همين
تفكر خود را
لااقل از
لحاظ سياسي
هم رديف خلفا
ميدانستند،
گه گاه از
تهديد خليفه
و حتي عصيان بر
ضد او
خودداري نميكردند؛
چنانكه محمد
خوارزمشاه
براي خاتمه
دادن به
تحريكات خليفه
– كه غوريان و
اسماعيليان
را بر ضد
سلطان خوارزم
بر ميانگيخت
– خود را به
اعلام جنگ با
او ناچار
يافت و خليفه
ناصر را خلع
كرد؛ و سيدي
به نام علاءالملك
ترمذي را به
خلافت
برداشت. سپس
با سپاه به
سوي بغداد
رهسپار شد تا
ترمذي را به
خلافت
بنشاند و
ناصر را خلع
كند؛ اما به
علت زمستان
سخت و نيز
اخباري كه از
تعرضات
مغولان ميرسيد،
از آن كار
منصرف شد و در 614
ق /1217م بازگشت.
با اينهمه،
اقدامات او و
پدرش تكش بر
ضد خليفه، حيثيت
خلافت را در
انظار موهون
كرد و از آن
مقام مقدسي
كه عامة اهل
سنت براي آن
قائل بودند،
فرود آورد. آخرين
مقاومت ضد
خليفه كه در
ايران عهد
سلجوقي صورت
گرفت و تا
ظهور مغول
دوام داشت،
نهضت اسماعيليهي
نزاري به
رهبري حسن
صباح بود كه
هرچند ا ز حيث
وسعت قلمرو
قابل ملاحظه
نبود، ولي
خليفه و سراسر
قلمرو تابع
خلافت را مدتها
به وسيلهي
فداييان
خويش دچار
وحشت ساخت و
سرانجام، بيآنكه
خليفه و
فرمانروايان
تابع وي قادر
به دفع آنها
شده باشند،
سلطة
تهديدآميز
آنها به
وسيلة
هلاكوخان
مغول در 654 ق/1256 م
خاتمه يافت.
اما چندي بعد
خلافت عباسي
كه در دورهي
مستعصم سخت
به انحطاط
دچار شده بود
و حيثيت
سياسي و شرعي
قابل ملاحظهاي
نداشت، در 656
برافتاد. با
سقوط بغداد و
قتل مستعصم ،
هر چند شاخهاي
از اعقاب
عباسيان در
مصر يك چند
زمام خلافت
را در دست
گرفتند،
ايران از
سلطة حكومت
عباسيان
بيرون آمد.
دولتي كه به
وسيلة
هلاكوخان در ايران
به وجود آمد
ودولت
ايلخانان
خوانده شد،
تا مدتي
ياساي
چنگيزي را به
جاي احكام اسلامي
پيروي كرد و
يهود و نصاري
در اين مدت
غالباً بيش
از مسلمانان
مورد اعتماد
بودند. سرانجام،
گرايش سومين
و هفتمين و
هشتمين
ايلخان مغول
به اسلام،
ايران
ايلخاني را
دوباره به موضع
اسلامي خويش
بازگرداند.
بعد از سقوط
ايلخانيان،
بلكه در فترت
سالهاي آخر
ايلخانان،
سلالههاي
فرمانروايي
تازه در
ولايات
مختلف ايران داعية
استقلال
پيدا كردند.
در مدتي
نزديك به دو
قرن (از 716ق/1316 م
مرگ
اولجايتو تا
907ق/1501م روي كار
آمدن صفويان)
در هر ولايت
ايران سلسلهاي
مستقل، اما
غالباً فاقد
زمينة محلي،
سلطنتهاي
محدود كوچكي
از نوع ملوك
الطوايفي به
وجود آوردند.
مهمترين آنها
عبارتند از: الف
– آل كرت: اين
سلسله در 643ق/1245م
به دست شمسالدين
محمد بن ابي
بكر كرت
بنيان نهاده
شد و پادشاهان
آن تا 783 ق / 1381م در
منطقهاي در
شرق ايران تا
كرانههاي
سند فرمان
راندند. آل
كرت ظاهراً
در اصل به تاجالدين
عثمان مرغني
نسب ميبرند
كه از
نزديكان
غياثالدين
غوري بود. پسر
او ركنالدين
به عنوان
حاكم قلعة
خيسار به
اطاعت مغولان
درآمد و در
لشكركشيها
به آنها ياري
ميداد و به
اين ترتيب،
راه براي
تاسيس حكومت
آل كرت به دست
پسر يا نوادهاش
شمسالدين
هموار شد. 6 تن
از اين
خاندان طي
بيش از دو قرن
بر آن منطقه حكومت
كردند و
سرانجام
تيمور
گوركاني آنها
را برانداخت. ب-
آل مظفر: اين
سلسله كه
امير
مبارزالدين
محمد در 718 ق/ 1318 م
در يزد تاسيس
كرد، از لحاظ
سياسي و فرهنگي
از دولتهاي
مهم اين دوره
به شمار ميرود.
مبارزالدين
از امرا و
نزديكان
اولجايتو و
ابوسعيد، ايلخانان
مغول بود كه
سپس محاكم
يزد شد. او و فرزندانش
به تدريج
قلمرو خود را
توسعه دادن و
اصفهان و
كرمان و فارس
را نيز
گرفتند و
دامنهي
نفوذشان گاه
تا
آذربايجان
نيز ميرسيد. 7
تن از اين
خاندان حدود 80
سال بر اين
مناطق حكم
راندند تا
سرانجام،
تيموريان به
روزگار شاه
منصور آنان
را
برانداختند.
چند تن از امراي
اين سلسله از
ممدوحان
خواجه حافظ
شيرازي
بودند. ج –
جلاريان،
اينان هم از
جمله خاندانهاي
حاكم اين
دورهاند.
مؤسس آن شيخ
حسن بزرگ از
امراي عصر
ايلخانان،
پس از عزل شاه جهان
تيمور نوادة
گيخاتو در
740ق/1339م يا اندكي
پيش از آن
دولتي بنياد
نهاد و
اعقابش حدود
نيم قرن بر
بخشهايي از
عراق ايران و
عرب مسلط
بودند. يورشهاي
خونين تيمور
(771-807ق/1369-1404م) كه
فاجعة حملة
چنگيز و هلاكوخان
را تجديد
كرد، نه فقط
ايران، بلكه
هند و آسياي
صغير و شام و
نواحي
ماوراء
قفقاز تا
روسيه را غرق
وحشت ساخت. سلالة
تيمور
بلافاصله
بعد از مرگش
با اختلافات
خانگي،
مدعيان
داخلي و قدرت
جويي مدعيان
خارجي رو به
رو شدند. از
اخلاف او فقط
پسرش شاهرخ
سلطنتي
طولاني داشت
و بعضي از
خرابيهاي
پدر را ترميم
كرد. آخرين
خلف او سلطان
حسين بايقرا
ازتمام
حكومت وسيع
تيمور فقط
هرات و نواحي
مجاور آن را
در دست داشت.
مدعيان
خارجي اين
سلاسه عبارت
بودند از اتحاديههاي
طوايف قرهقويونلو
(782-873ق/1380-1468م) و آق
قويونلو
(780-908ق/1378-1502م) كه
غالباً در
آذربايجان و
نواحي مجاور
با يكديگر در
نبرد بودند
وسرانجام،
دولت صفويه
برفراز
خرابهي
حكومت آنها
در
آذربايجان
پا گرفت و به
ملوك الطوايفي
دويست سالة
بعد
ايلخانان
خاتمه داد. دولت
صفويه (907-1135ق/1501-1723م)
پس از 900 سال كه
از انحلال
دولت
ساسانيان ميگذشت،
به قول
محققان
حكومت ايران
اسلامي را به
مرتبة دولت
ملي ارتقا
داد و نخستين
حكومت بزرگ و
يكپارچه در
ايران پس از
اسلام را كه
از لحاظ وسعت
و اعتبار كم
از ساسانيان
نبود، ايجاد
كرد و به
تعبيري ديگر
ايران را از
انقراض
نوميدانهاي
كه به سوي آن
ميرفت- در
واقع از
تهديد دو
جانبة
ازبكان و عثمانيها
– نجات داد. اين
سلسله با
تمسك به تشيع
و رسمي كردن
اين مذهب،
خود را به
عنوان دولتي
شيعي براي
مقابله با
دولتهاي
سني مجاور كه
طالب و مدعي
تجزيه و
تقسيم ايران
ميان خويش
بودند،
آماده كرد.
ورود ايران به
مرحلة دولت
ملي، هر چند
به سبب رسمي
شدن مذهب
تشيع، ايران
را در مقابل
دولتهاي
سني عصر در
انزوا و
تهديد قرار
داد، اما حكومت
صفوي با
اقدام نسبت
به جلب
اعتماد و عقد اتحاد
ميان ايران و
ممالك
اروپا، موضع
خود را در
مقابل
عثماني يك
چند استوار
نگاه داشت و
از آن سوي به
تهديد
ازبكان
خاتمه داد. از
ديدگاه
مذهبي، با آنكه
رسمي شدن
مذهب تشيع در
تمام ايران
به وسيلة شاه
اسماعيل اول
بنيانگذار
اين سلسله
اعلام شد،
رواج واقعي
تشيع در عهد
پسر وي شاه
طهماسب اول
تحقق يافت كه
علماي شيعه
را از بحرين،
لبنان،
كربلا و نجف
به ايران
دعوت كرد. وي
اكابر
وامراي
درگاه و حكام
وقت را در
تمامي امور
به اطاعت از
مجتهد معروف
عصر، شيخ علي بن
حسين عاملي،
معروف به
محقق كركي
(محقق ثاني)
ملزم كرد؛ و
به روايت
صاحب روضات
الجنات او را
نايب امام، و
خود را از
عمال وي
خواند و پيروي
از اوامر و
نواهي او را
بر خويش واجب
شمرد. محقق
كركي در
بسياري
اوقات با شاه
طهماسب
همراه بود و
اين همراهي،
روحانيت
شيعه را مشوق
و محرك
اختلافات
شيعه و سني
جلوه ميداد.
واكنش اين
سياست،
اظهار تنفر و
وحشت شديد
علماي سني از
تشيع بود.
چنانكه فضلالله
روزبهان
خنجي، معروف
به خواجه
ملاي اصفهاني
كه به دربار
ازبكان پناه
برد، غزاي با
«مرتدان
قزلباش» را
براي اهل سنت
واجب عيني
خواند. وي در
منظومهاي
هم كه براي
سلطان سليم
عثماني
فرستاد، او را
به لشكركشي
به ايران
تشويق كرد.
اينها نمونهي
اقدامات جدي
پشت پرده
بود تا
پادشاهان
اهل سنت براي
مخالفت يا
دفع اهل تشيع
متحد گردند.
يك محرك شيبك
شاهان ازبك در
اقدام به
لشكر كشي به
خراسان هم كه
در آن وقت
انواع
اختلال و
اختلاف در آن
راه يافته
بود، همين
گونه مساعي
بود. در
صحت نسبت
سيادت هم كه
گويا از همان
آغاز ظهور در
بين عامه
نسبت به
سلسلة صفويه
منتشر و رايج
بود و بر اساس
آن صفويه،
موسوي يا از
اولاد امام
موسي كاظم (ع)،
خوانده ميشدند،
ترديد كردهاند.
در
واقع با توجه
به تاريخ
سياسي،
نظامي و اجتماعي
اين عصر ميتوان
گفت كه تمسك
به تشيع و
اصرار
فراوان نخستين
فرمانروايان
صفوي به
ترويج اين
مذهب در ايران،
ايجاد سدي در
برابر توسعه
طلبي
امپراتوران
عثماني و
تهاجمات
ازبكان بوده
است و گرنه دربارة
پايبندي
آنها به احكام
اسلام و
مواضع تشيع،
به رغم آن
دعويها و
سختگيريها
سخن ميتوان
گفت، سختگيريهايي
كه طوايف و
اقوام سني
اطراف ايران
را به تهديدي
براي دولت و
مردم بدل
كرده بود.
چنانكه در
پايان عهد
صفويه،
ميرويس
افغان به
همين عنوان
از علماي اهل
سنت براي
قيام بر ضد
صفويه در مكه
و مدينه فتوا
گرفت. فعاليت
تبرائيان و
تولائيان هم
با آنكه قبل
از صفويه در
بعضي مناطق
شايع بود، در
اين دوره
انگيزة تازهاي
براي عميقتر
كردن
اختلافات
اهل سنت و اهل
تشيع در داخل و
خارج ايران
شد. البته
اقدام صفويه
در جلب حمايت
دولتهاي
غربي براي
دفع دولت
عثماني هم
چون با نقشههاي
پادشاهان
اروپا موافق
بود، جواب
مساعدي يافت
و اعتماد
آنها را براي
اقدام به جنگ
با عثمانيها
جلب كرد. مبادلة
سفرا بين
ايران صفوي و
بعضي از دول
اروپايي – با
آنكه
اروپاييان
اقدام جدي
وقاطعي براي
عقد اتحاد با
ايران بر ضد
عثماني، يا
تعهد پرداخت
قسمتي از
مخارج اين
جنگها و حتي
در اختيار
نهادن سلاحهاي
آتشين به عمل
نياوردند –
گاه مانع
اقدام عثمانيها
به تعرضهاي
متوالي نسبت
به ايران ميشد.
سكوت و عدم
همكاري
پادشاهان
سني مغول هند هم
به سبب رابطة
دوستي با
ايران و
خاطرهي
نسبتاً خوبي
كه همايون
پادشاه در
دورة
پناهندگي به
ايران داشت،
اتحاد تمامي
قواي سني شرق
و غرب را بر ضد
ايران غير
ممكن ميساخت.
از اين رو، با
وجود حملات
مكرر ازبكان
به خراسان،
شدت خشونت
آنها نسبت به
شيعة خراسان
منجر به
انتزاع
خراسان از
قلمرو صفوي
نشد. عثمانيها
هم كه مكرر از
جانب
آذربايجان و
عراق به
ايران هجوم
آوردند و يك
چند بر تبريز
و ولايات
كردستان تا
حدود همدان
هم پيش
آمدند، در
تعرض خويش
توفيقي حاصل
نكردند. تصور
اتحاد بين
صوفي اعظم با
اروپا و تردد
دائم سفرا
بين آنها
غالباً موجب
ادامة توهم
عثمانيها
نسبت به خطر
ايران ميگرديد.
در بين
پادشاهان
صفوي، شاه
عباس اول اين
توفيق را
پيدا كرد كه
با دفع
ازبكان و باز
پس گرفتن
ولايات
ايران از دست
مهاجمان
عثماني، آنها
را از اتحاد
بر ضد ايران
باز دارد. به
علاوه، وي به
علت
هوشياريي كه
در امور
سياسي عصر داشت
– درست در همان
ايام در
اروپا مشغول
اختراع و
تكميل صنايع
جنگي بودند –
به كمك
برادران
شرلي
انگليسي كه
ظاهراً به
عنوان سياح،
و در واقع
براي
ماموريت
سياسي نزد او
آمده بودند،
كوشيد به
تاسيس
توپخانه و
استفادة بيشتر
از اسلحة
آتشين توفيق
يابد.
استفادة شاه
عباس از آنان
براي ايجاد
سپاه منظم و تازهاي
به نام
شاهسون و
تاسيس
توپخانة
كارآمد حاكي
از موقع
شناسي او بود. به
گفتة هرن
براي آنكه
لياقت شاه
عباس براي عنوان
«كبير» تاييد
گردد، كافي
است كه بين
اوضاع ايران
هنگام جلوس و
هنگام وفات
او به درستي
مقايسه شود.
البته حرص و
طمع در جمع
اموال در بين
اسلاف و
اخلاف او هم
وجود داشت و
تا حدي ناشي
از تصور
تزلزل دائم
اوضاع بود. با
وجود اين،
آنچه شاه
عباس را از
لحاظ اخلاقي
تا حدي قابل
ملامت ميسازد،
خشونت او
نسبت به
اولاد خود و
خاندانش است
كه صفويان را
بعد از او از
جانشينان
لايق محروم
كرد. بعضي
تعصبات ديگر
نسبت به
طوايف و
افراد مورد
سوءظن هم كه
او را به اعمال
وحشيانه وا
ميداشت،
سيماي
درخشانش را
در آيينة
تاريخ تيره كرده
است. از جمله
خشونت او
نسبت به
نقطويه و قتل
و آزار و
تبعيد آنها،
وي را سخت
منفور كرد. حتي
داستان
يوسفي تركش
دوز و بر تخت
نشاندن او به
جاي خويش وي
را به شدت به
اوهام پرستي
متهم ساخت .
نامه معروف
اكبر
امپراتور
هند كه او را
بر اينگونه
تعصبها
ملامت كرد و
مورد توجه او
واقع نشد،
اگر سرمشقي
براي اخلاف
او واقع ميگشت،
شايد
جلوگيري از
سقوط صفويه
در عهد شاه سلطان
حسين غير
ممكن نبود. سقوط
صفويه را در
عهد شاه
سلطان حسين،
نبايد تنها
به غلبة جنگي
افاغنة
شورشي
قندهار
منسوب داشت و
عوامل ديگر
موجود در
جامعة صفوي
را هم بايد در
نظر گرفت؛
شهوت پرستي
سلطان كه به
حضور او در
حرم خانه
منجر ميشد،
تعصب او كه به
شدت نسبت به
آزار اهل سنت
معطوف بود،
سوءظنش نسبت
به سرداران و امراي
غير قزلباش،
گماشتن حكام
ظالم وبيمسئوليت
بر ولايات
سني نشين، بيتوجهي
به امنيت در
ولايات دور
دست مانند
كرمان – خاصه
امنيت
رعاياي
زردشتي – دهنبيني
افراط آميز
او كه هر چه ميشنيد،
بيتامل
قبول ميكرد –
و بدين سبب،
معروف به «شاه
سلطان حسين
يخشي دُر» گرديده
بود– نيز در
عدم اعتماد
سپاه و جامعه
به او تاثير
داشت. بيبند
و باري
اقتصادي هم
كه به علت
توقف تجارت گاه
منجر به بسته
شدن سرحدات
ميشد، عامل
مخرب در بنية
مالي خزانه
بود. دربار خليج
فارس و بنادر
را تسليم
اعمال قدرت و
راهزني
پرتغاليها
و انگليسيها
كرده، و
تجارت با هند
دشوار شده
بود. حكام
ولايات در ارسال
مال همواره
تعلل ميكردند
و حسابهاي
مجعول به
ديوان ميفرستادند.
تجار حريص و
احياناً
رباخواريهاي
امتعه را
دائم بالا ميبردند
و در چنان
احوال تنگي و
سختي،
احتكار مواد
غذايي و عدم
نقل وانتقال
غلات از دهات
به شهر، و
انواع حقههاي
ديگر كه
بازار و خريد
و فروش را فلج
كرده، و
كاسبان كم
بضاعت كوچه و
برزن را به
افلاس و ورشكستي
كشانده بود،
در ضعيف كردن
روحية مقاومت
مردم و سپاه
در مقابل
مهاجمان
تاثيري بسيار
قوي داشت.
سكون و
آرامشي هم كه
به علت
گرفتاريهاي
داخلي
عثماني و
ازبكان در
تعرض به خاك
ايران پيدا
شده بود، خود
موجب
پراكندگي
سپاه و هم
فقدان مهارت
جنگي در آنها
شد. با
آنكه بعد از
يك محاصرة
طولاني از
جانب افاغنه
و اعوان
آنها، تاج
صفوي
خاضعانه و با
اظهار تسليم
به تقدير، به
محمود
غلزايي
مهاجم افغان
داده شد و در
اندك مدت با
وفات او به
پسر عمش اشرف
افغان رسيد،
موجب تسلط
افاغنه بر
اصفهان نشد.
هر چند آنها
با خشونت
بسيار و براي
گرفتن زهر
چشم از مردم
كشتار
كردند،
عاقبت اشرف
با وجود
مقاومت
بسيار، مقابل
سپاه قزلباش
كه نادر قلي
افشار به
عنوان سردار
سپاه طهماسب
سوم آن را
رهبري ميكرد،
مغلوب و
مقتول شد و
افاغنه
سراسر خاك
ايران را ترك
كردند (1142 ق/1729م).
سردار افشار
كه به دنبال حوادث
مختلف و خلع
شاهزادة
صفوي در 1148 ق به
سلطنت رسيد،
در پي اخراج
متجاوزان
ترك و روس و
تنبيه ازبك و
عثماني،
مدعيان
داخلي و
شورشيان محلي
را به سختي
سركوب كرد،
هند را گرفت و
با غنايم
بسيار از
آنجا بازگشت.
وي حتي در صدد
تهيه بحريهاي
به كمك يك
انگليسي، به
نام جان
التون، برآمد
كه قرين
توفيق نشد.
نادر در ضمن
سعي كرد اختلاف
شيعه و سني را
به حداقل
برساند كه
اين نيز ممكن
نشد و چندي
بعد با قتل او
(1160ق/1747م) سلسلة
افشاريه
گرفتار
اختلافات
داخلي و ضعف و
تجزيه گشت. از
اين تجزيه و
اختلاف،
كريم خان زند
سر برآورد.
اما حكومت
پدرانة او
بحران ايران
را كه دچار
مشكلات
اقتصادي،
نظامي و
سياسي بود– به
رغم كوششهايش
در ايجاد
دولتي
يكپارچه و
منسجم و
ايجاد آرامش
و رفاه، به
سبب جنگهاي
اجتناب
ناپذير با
افغانان و
عثمانيان و مخالفان
داخلي و نيز
ناآراميهاي
جنوب و غرب
ايران – رفع
نكرد. بعد از
او سلسلة
زنديه دچار
بحران شد. با
انقراض
زنديان كه
لطفعلي خان
مردانه از آن دفاع
كرد، حكومت
ايران به دست
آقا محمد خان
قاجار افتاد
و با حكومت او
و سپس
برادرزادهاش
فتحعلي شاه،
نظام اتحاد
دين و دولت
مخصوصاً در
شكل
ناهنجاري كه
در عهد شاه
سلطان حسين داشت،
به ايران
بازگشت و از
فضاي سياسي
تازهاي كه
مقارن همان
ايام با
انقلاب
فرانسه در دنيا
پيدا شد،
تاثيري حتي
آن اندازه كه
در همان ايام
در مصر و
عثماني و هند
ظاهر شده
بود، به
ايران نرسيد
و تلاشهاي
مثبت عباس
ميرزا نايبالسلطنه
در ايجاد
تحولات
فرهنگي،
صنعتي و نظامي
چندان قرين
توفيق
نگرديد. توجه
فتحعلي شاه و
عباس ميرزا
نايبالسلطنه
به فرانسه،
يعني قدرت
نوين اروپا و
نيز عطف نظر
ناپلئون به
ايران ناشي
از تمايل هر
دو طرف به محو
يا تحديد
منافع
انگلستان و
روسيه در شرق
بود. اين معني
مدتي
ايرانيان را
اميدوار
گردانيد،
ولي به رغم
گسيل ژنرال
گاردان به
ايران و عقد
معاهدة
فينكناشتاين
و برخي
اصلاحات
مختصر،
تغيير عميقي
در ايران
پديد نيامد.
فقط جنگهاي
ايران و روس و
عهدنامههاي
مفتضحانة
گلستان در 1228 ق
/1813م، و تركمان
چاي در 1243ق /1828م به
رغم دلاوريهاي
سپاه ايران و
شخص عباس
ميرزا بر
ايران تحميل
شد. گرچه اين
حوادث
ديدگاه اهل
نظر را به لزوم
اصلاحات و
تجديد نظر در
سازمان
نظامي، فرهنگي
و اداري كشور
متوجه
گردانيد،
اما اين انديشه
با وجود
پادشاهان
مستبد و رجال
استبداد خواه
تا دوران
ميرزاتقي
خان
اميركبير،
آن هم به گونهاي
كه عملاً
موانع زيادي
بر سر راه بود
و بسياري از
اهداف اصلاح
گرايانة وي
نافرجام
ماند، مجال
بروز و ظهور
نيافت. انقلاب
مشروطيت كه
ايران را تا
حدي از
استبداد
شديد شاه
قاجار
رهانيد.
البته غير از
اقتضاي فضاي
سياسي جديد
در غرب و شرق،
عوامل و
اسباب مختلف
داشت. عوامل
فكري اين
انقلاب،
كساني چون
سيد جمالالدين
اسدآبادي،
ملكم خان،
فتحعلي
آخوندزاده،
ميرزا آقا
خان كرماني و
طالبوف
تبريزي بودند؛
و عوامل
سياسي و
اجتماعي آن،
كساني چون
علي خان امين
الدوله،
نصرالله خان
نائيني،
ميرزا جعفر
خان
مشيرالدوله،
ميرزا يوسف
خان مستشارالدوله،
ملك
المتكلمين و
سيد جمال اصفهاني
به شمار ميروند.
رهبري واقعي
اين انقلاب
را مجتهدان
بزرگ تهران
سيد محمد
طباطبايي و
سيد عبدالله
بهبهاني در
دست داشتند
كه «سيدين
سندين»
خوانده ميشدند.
مظفرالدين
شاه كه حكم
مشروطيت را
امضا كرد و
اساس آن به
نام او «عدل
مظفر» خوانده
شد، اندك
مدتي بعد از
توشيح فرمان
درگذشت. محمد
علي ميرزا
وليعهد وي كه
از اول با
اساس اين
نهضت مخالف
بود، چون بر
تخت نشست،
ضديت خود را
تشديد كرد.
بعد از كشمكشهايي
بين مجلس و
پادشاه جديد
كه سرانجام
منجر به
بمباران
مجلس و توقيف
و محاكمه و
قتل عدهاي
از آزادي
خواهان شد،
جنبشهاي
ولايات
تدريجاً بر
استبداد
صغير شاه غالب
شد و تهران به
دست مجاهدان
گيلان و
بختياري افتاد
(26 جمادي الآخر
1327) و آذربايجان
كه به رهبري
دو سردار
رشيد خود
ستارخان و
باقرخان بر
ضد استبداد
جنگيده بود،
از شركت در
فتح تهران
بازماند،
اما در
افتخار آن
شريك شد. محمد
علي شاه كه به
تشويق و
استظهار
عمال روسية
تزاري در
مخالفت با
مشروطيت
اصرار داشت،
به سفارت روس
پناه برد و
استعفا كرد.
بدينگونه،
انقلاب
مشروطيت باز
پيروز شد،
اما چون اين انقلاب
مظهر آرمان
عدالت خواهي
تجار و
روحانيان و
اعيان بود،
از حد ايجاد
يك عدالت
خانه و مجلس
شورا تجاوز
نكرد و حوادث
جنگ جهاني
اول و توطئه
پنهاني دولتهاي
قدرتمند
اروپا آن را
از توسعه باز
داشت. سلطنت
احمدشاه هم
كه هنگام
جلوس به جاي
محمد علي شاه
كودك بود،
قدرت و
اعتباري
نيافت. شاه
جديد بعد از
آنكه از سلطهي
دو نايبالسلطنة
خويش – عضد
الملك قاجار
و ناصر الملك قراگوزلو
– بيرون آمد،
خود را مرعوب
رجال عصر يافت.
سرانجام،
رضاخان
سردار سپه
كودتايي به كمك
سيد
ضياءالدين
طباطبايي بر
ضد وي به راه
انداخت و او
ايران را در 1302
ق به قصد
اروپا ترك
كرد. كودتاي
ياد شده كه به
الزام قواي
انگليس و
ژنرال
آيرنسايد
شكل گرفت، تدريجاً
به خلع احمد
شاه و نصب
سردار سپه به
سلطنت موقت (9
آبان 1304) و سپس
دائم منجر
گشت (22 آذر 1304). از
اين پس، از
انقلاب
مشروطه اثري
نماند؛ فقط
ظواهر آن از جمله
تفكيك قوا،
وجود جرايد و
مجلس و تشكيل
كابينه باقي
ماند كه اينها
همه نقاب يك
استبداد
جديد بود.
سردار سپه سياست
خود را به
الزام كساني
كه او را روي
كار آورده
بودند و تا
حدي تحت
تاثير مصطفي
آتاتورك كه
وي از او تقليد
ميكرد، بر
اساس ترقي
مادي ايران
قرار دارد و
سعي كرد هر چه
بيشتر مانع
مداخلة
روحانيان در
امور گردد.
پسرش
محمدرضا هم
كه بعد از او
به سلطنت رسيد
(25 شهريور 1320)،
بعد از قبضة
قدرت،
همچنان سياست
استبدادي و
ضد روحاني
پدر را پيش
گرفت و به
اتكاي عمال
خارجي، خاصه
آمريكايي
نسبت به
مخالفان شدت
عمل و خشونت
به خرج داد تا
قيام اسلامي
او را وادار
به ترك ايران
كرد (26 دي 1357) و
نظام سلطنتي
از ايران
برافتاد (22
بهمن 1357) و جاي
آن را جمهوري
اسلامي گرفت
كه به سعي و
اهتمام امام
خميني ايجاد
گرديد. |
|
مقدمه |
|
بررسي
تحليلي
تاريخ دو قرن
اخير ايران ،
بخصوص
سالهاي پس از 1300
از جهات
بسياري حائز
اهميت است .
چگونگي نفوذ
، حضور و
سلطه
استعمار و
جابهجايي
دو
امپراتوري
استعماري و
چگونگي
برخورد
جريانهاي
فكري مختلف
با مسائل
سياسي و فرهنگي
و همچنين نقش
مردم از
زمانهاي مختلف
و تاثير حضور
آنان در
تحولات
سياسي ـ
اجتماعي ،
براي
سياستگزاران
و مديران
كشور بشدت مورد
نياز ميباشد.علل
و عوامل شكلگيري
و چگونگي
روند انقلاب
اسلامي از
دهه 40 تا كنون
همچنان مورد
بحث و بررسي و
اختلاف نظر
ميباشد. هر
يك از گروهها
و جريانهاي
سياسي و اعتقادي
به گونهاي
موضوع را
تجزيه
وتحليل و
نتيجه گيري
كردهاند. اگر
چه بسياري
سعي كردهاند
اين انقلاب
را در رديف
ساير
انقلابها و
تحولات
معمول دنيا
بدانند اما
در عمل نظرات
آنان با
واقعيتها
فاصله زيادي
دارد. زيرا
نيروي اين
انقلاب
مردمي و
اسلامي بدون
هيچگونه
مرزبندي
طبقاتي و
گروهي بوده و
ايدئولوژي
ان اسلام ناب
محمدي صلي
الله عليه و
آله ميباشد
كه سازش با
نظامهاي
رايج دنيا
ندارد و رهبري
آن توسط يكي
از مردان كم
نظير تاريخ
حضرت امام
خميني (ره) با
ويژگيهاي
خاص خود بود.
به همين دليل
جريانات و
تحولات قبل و
بعد از پيروزي
انقلاب
اسلامي
مخالف غالب
تحليها و پيش
بينيهاي
سياستمداران
وتحليگران
سياسي
بود.واقعيت
اين است كه
دنيا با چنين
انقلابي
آشنايي نداشت
و لذا در
برخورد با آن
نيز شيوهها
و روشهاي
معمول را به
كار ميگرفت
كه كارآيي و
تاثير
چنداني در
سير جريان ديده
نشد. اگر نظرهاي
مختلفي كه در
مورد علل
تكوين وداوم
انقلاب مطرح
شده تدوين
شود طبعاً
صاحبنظران
داخلي تائيد
ميكنند،
اين است كه
عوامل اساسي
انقلاب
عبارتند از : 1 .
رهبري حضرت
امام خميني
(ره) رهبر كبير
انقلاب اسلامي
و بنيانگذار
جمهوري
اسلامي كه با
شيوهاي
استثنايي و
فوقالعاده
رهبري و
فرماندهي را
به عهده
گرفتند و تا
پيروزي
نهايي هدايت
جريانات را
به نحو احسن
انجام دادند.
ويژگيهاي
شخصي و رهبري
امام خود
موضوع بحثي
جديد در
جامعه شناسي
سياسي ميباشد.
2.
حضور
يكپارچه و
متحد مردم در
تمامي صحنهها
قبل و بعد از
پيروزي
انقلاب
اسلامي ، آن
چنان توان و
قوتي ايجاد
نمود كه هيچگونه
امكاني براي
مقابله با آن
در اختيار
رژيم شاه و
اربابانش
نبود. 3.
اعتقاد به
اسلام و
موازين و
ارزشهاي آن و
همچنين عشق
به خاندان
پيامبر و
اسوه بودن
آنان براي
مردم و الهام
از زندگي و
شهادت آنان
در راه خدا
خصوصاً درس
گرفتن از
عاشورا، آن
چنان تحولي
به وجود آورد
كه نه تنها
براي
خارجيان
بلكه براي
سران و كارگزاران
سياسي ـ
امنيتي رژيم
شاه هم بخوبي شناخته
شده نبود. به
همين دليل در
كليه تجزيه و
تحليهاي
سياسي و
اقتصادي و
امنيتي
اعتقادات
مردم و نقش
ونفوذ علما
مورد توجه
نبود
واتفاقاً
مهمترين
انگيزه
انقلاب هم بياعتنايي
و تضعيف
اسلام در
امور مختلف
كشور توسط
رژيم شاه
بود.بعضي
تلاش كردهاند
تا مدرنيسم و
صنعتي شدن،
توسعه
ارتباطات و
مبادلات با
غرب را علت
اصلي بروز
انقلاب اسلامي
تحليل و
تبليغ
نمايند اما
واقعيت اين
است كه
مقابله با
مظاهر فاسد
فرهنگ غرب و
تهاجم همه
جانبه سلطه
استعماري
براي از بين
بردن هويت
اعتقادي و فرهنگي
يكي از عوامل
اصلي انقلاب
مردم مسلمان
بود. زيرا
اسلام با
روابط مناسب
و سازنده و
مبادلات
منطقي مخالف
نيست بلكه
تاييد كننده
و مشوق است.به
طور خلاصه ميتوان
گفت 22 بهمن 1357 نه
تنها سرآغاز
دوران جديدي
در تاريخ
تحولات
ايران بود،
بلكه
تغييرات
زيادي را در
سطح منطقه و
در سطح بينالمللي
به دنبال
داشته است كه
در تاريخ پس
از پيروزي
انقلاب
اسلامي مورد
بحث و بررسي
قرار ميگيرد.
|
|
|
|
|
روز شمار
|
|
روزشمار
سال 1357 10
فروردين :
كشتار مردم
يزد در مراسم
چهلم شهداي
تبريز 29
مرداد : كشتار
فجيع مردم با
به آتش كشيدن
سينما ركس
آبادان توسط
رژيم شاه 5
شهريور :
آموزگار
استعفا
ميدهد 6
شهريور : شريف
امامي به
نخست وزيري
منصوب ميشود 13
شهريور :
اولين
تظاهرات
گسترده بعد
از برگزاري
نماز عيدفطر
به امامت
شهيد مفتح در
تپههاي
قيطريه 17
شهريور :
اعلام حكومت
نظامي در
تهران و چند
شهر ديگر و
قتل عام
هزاران نفر
از مردم در
ميدان (ژاله
سابق) تهران 23
شهريور :
اعلام عزاي
عمومي و
اعتصاب
سراسري به
فرمان امام 11
مهر : هجرت
امام از عراق
به سوي كويت 13
مهر : هجرت
امام خمين از
عراق به
پاريس 19
مهر : اعتصاب
روزنامه ها و
درخواست
آزادي مطبوعات
و رفع سانسور 23
مهر : با قبول
دولت مبني بر
لغو سانسور
روزنامهها
منتشر شدند 13
آبان : كشتار
تعدادي از
دانشآموزان
و مردم و همچنين
تخريب،
انفجار و آتش
زدن تعدادي
از اماكن و
اموال عمومي
و خصوصي توسط
عوامل رژيم
شاه و
استعفاي
شريف امامي و
انتصاب
ازهاري به نخست
وزيري 26 دي :
فرار شاه و
عدهاي از
اطرافيان و
خانوادهاش 7
بهمن : تحصٌن
روحانيون در
دانشگاه
تهران به عنوان
اعتراض به
جلوگيري از
ورود امام
خميني به
ايران 12
بهمن : ورود
امام خمين به
ايران 15
بهمن : انتخاب
دولت موقت
انقلاب
اسلامي 21
بهمن : شكسته
شدن حكومت
نظامي به
فرمان امام خميني
توسط مردم 22
بهمن : پايان
حاكميت
آمريكا و
ديگر
دولتهاي
خارجي و
انقراض رژيم
ستمشاهي و
نابودي
عوامل
وايادي آنها
و سرآغاز
دروان
حاكميت نظام
جمهوري
اسلامي
ايران |
|
|
|
زندگينامه
حضرت امام
خميني (ره) |
|
رهبر
و بنيانگذار
جمهوري
اسلامي
ايران، فقيه
و عارف تولد 30
شهريور 1281 ( 20
جمادي
الثاني 1320 ق. = 24
سپتامير 1902 م ) ،
خمين. درگذشت
14 خرداد 1368 ،تهران
بيمارستان
قلب، روحالله
مصطفوي[1]
مشهور به
موسوي
خميني،
فرزند سيد
مصطفي موسوي
از علماي آن
زمان در پنج
ماهگي پدرش
را از دست داد.
خوانين تحت
حمايت عمال
حكومت وقت
پدرش را در
مسير خمين به
اراك به
شهادت
رساندند.
بستگان وي
براي اجراي
حكم الهي
قصاص به
تهران
(دارلحكومه
وقت ) رهسپار
شدند و بر
اجراي عدالت
اصرار
ورزيدند تا
قاتل قصاص
گرديد. دوران
كودكي را تحت
سرپرستي
مادرش( بانو
هاجر) از
نوادگان آيت
الله خوانساري
( صاحب زيده
التصانيف)، و
نزد عمهاش (
صاحبه خانم )
سپري
كرد،ولي در
پانزده سالگي
هم مادر و هم
عمهاش را از
دست داد. از
نوجواني به
تحصيل معارف
روز و علوم
مقدماتي و
سطح حوزههاي
دينيه و از
جمله ادبيات
عرب،منطق و
فقه و اصول
پرداخت و نزد
معلمين و
علماي منطقه(
نظير ميزرا
محمود
افتخار
العلماء ،
حاج ميرزا
نجفي خميني،
آيت الله شيخ
علي محمد بروجردي،آيت
الله محمد
گلپايگاني و
آيت الله عباس
اراكي و بيش
از همه نزد
برادر بزرگش
آيت الله سيد
مرتضي
پسنديده) فرا
گرفت و در سال
1298 عازم حوزه
علميه اراك
شد. پس از
تحصيل بساري از
دروس در
اراك، عازم
حوزه علميه
قم شد. در قم در
علوم فلسفه و
اخلاق
استادان او
آيت الله محمد
علي شاهآبادي
و آقاي سيد
ابوالحسن
حكيم قزويني
و حاج ميزرا
جواد آقا
ملكي تبريزي
بودند و علم
منقول و فقه و
اصول را از
محضر آيت
الله
عبدالكريم
حائري يزدي و
آقا ميرسيد
علي كاشاني
فرا گرفت.
ايشان
درهمان اوان
در دروس فقه و
اصول آيت
الله
عبدالكريم
حائري يزدي و
آيت الله
يثربي حضور و
به مراتب فقه و
اصول احاطه
يافت و به
اجتهاد رسيد. در
سال 1339 ق . كه آيت
الله
عبدالكريم
حائري يزدي در
گذشت آيت
الله العظمي
خميني ديگر
خود يكي از
فضلا و
مدرسين حوزه
علميه قم به
ويژه در رشته فلسفه،
تهذيب نفس و
اخلاق
گرديده بود
كه بعدها در
تدريس فقه و
اصول فقه نيز
نامآور شد.
ايشان كه در
همان زمان با
محافل و
شخصيتهاي
ضد درباري
ارتباط كامل
داشت ،در
مبارزه عليه
حكوت رضاخان
درحد اقتضاي
سن خود كوشش
مينمود.
ايشان عليه
رژيم فرزند
رضا خان نيز
مبارزه و
افشاگري ميكرد
و بعد از رحلت
آيت الله
عبدالكريم
حائري يزدي،
آيت الله حسن
بروجردي را
در حد امور و
مسائل ياري
رساند. بعد از
درگذشت آيت
الله
بروجردي
حوزه علميه قم
و محافل
روحاني ديگر
او را به
عنوان (آيت
الله العظمي
خميني )
شناختند. در
سال 1340 با تشكيل
انجمنهاي
ايالتي و
ولايتي و طرح
لوايح شش
گانه شاه امام
خميني
مخالفت قاطع
خود را عليه
رژيم آغاز
كرد. با پيش
آمدن واقعه
خونين 15 خرداد
ايشان به
دنبال نطقي
كه عليه رژيم
ايراد نمود،
دستگير و به
پادگان عشرت
آباد تهران
منتقل شد. يك
سال پس از
آزادي
مجدداً در مخالفت
با"
كاپيتولاسيون"
سخنراني
ايراد كرد كه
منجر به
تبعيد ايشان
در سيزده
آبان سال 1344 به
تركيه شد.
مدتي بعد
امام از تركيه
به عراق
منتقل شد و
قريب به
پانزده سال
به حالت
تبعديد در
نجف اشرف به
سر برد.
سرانجام پس
از شهادت
پسرشان ـ آيت
الله سيد
مصطفي خميني
ـ به دست رژيم
و پس از آن كه
از عراق به
پاريس رفت و
با فرار شاه،در
12 بهمن 1357 با
ورودشان به
خاك ميهن،استقلال
، آزادي و جمهوري
اسلامي را
براي مردم
ايران به
ارمغان آوردند
و در 22 بهمن ماه
1357 با حمايت
تودههاي
ميليوني
مردم رژيم
شاهنشاهي در
ايران را سرنگون
ساخت و براي
نخستين بار
در ايران
حكومت
جمهوري
اسلامي را
برقرار نمود
و به عنوان امام
همه
مسلمانان
جهان به
رسميت
شناخته شد.
امام خميني
ده سال پس از
تاسيس
جمهوري
اسلامي
ايران در
ايران و
هدايت
انقلاب
اسلامي در
اين مدت در
چهاردهم
مرداد سال 1368 در
تهران
درگذشت. |
|
آغاز
تهاجم دشمن |
||||||||||||||||||
|
صدام
حسين در
تاريخ 26/ 6/ 59 با
حضور در جلسه
فوق العاده
مجلس ملي
عراق
قرارداد
مرزي ششم
مارس 1975 بين
ايران و عراق
، موسوم به "
قرارداد
الجزاير " را
كه خود شخصاً
آنرا امضاء
كرده بود
بطور يك جانبه
لغو و اعلام
كرد : " ( من )
در برابر شما
اعلام مي كنم
كه ما
قرارداد ششم مارس
1975 الجزاير را
كاملاً ملغي
مي دانيم و
شوراي
فرماندهي
انقلاب ،
تصميم خود را
در اين زمينه
اتخاذ خواهد
كرد . " مجلس
ملي عراق نيز
در يك جلسه
فرمايشي فوق
العاده در
همان شب
تصميم شوراي
فرماندهي
انقلاب عراق
را مورد
تأييد قرار
داده ، در
پايان جلسه
خود طي پيامي
براي صدام
حسين اعلام
داشت : "
تصميم شوراي
فرماندهي
مبين اراده
مردم عراق
دائر بر رد
كهنه پرستي و
مقابله با
تجاوز مي باشد
" . و
بالاخره
رژيم عراق
عليرغم
اعلام تعهد
نسبت به مفاد
منشور ملل
متحدو بر خلاف
بند يك ماده 33
اين منشور در
مورد عدم
توسل به زور و
مراجعه به
راه هاي
مسالمت آميز
در هنگام
اختلاف بين
دولت ها در
روز 31 شهريور
ماه طي يك حمله
ي گسترده در
جبهه اي بطول
بيش از 1300
كيلومتر به
خاك ميهن
اسلامي
ايران تجاوز
و در جنوب تا نزديكي
شهر اهواز
پيشروي نمود . در
اين حمله ي
گسترده
شهرهاي
بسياري از
جمله خرمشهر
، قصر شيرين
، هويزه ،
موسيان ،
سومار ،
خسروي ، ازگله
، گيلان غرب ،
آبادان ،
بستان ،
مهران ، سوسنگرد
، شوش ، نفت
شهر يا صد
درصد ويران
گشت و يا آسيب
كلي ديد . همچنين
بيش از 1300 روستا
در مناطق تحت اشغال
دشمن ويران
گشت كه از
جمله آنها : 365
روستاي عرب
نشين
خوزستان بود
كه اهالي
آنها نيز به گروگان
گرفته شد . بدين
ترتيب در
تاريخ 31/6/59 جنگي
تمام عيار
آغاز شد كه
دريك سوي آن
نظامي
استبدادي و
مبتني به زور
قرار داشت و
در سوي ديگر
آن حكومتي
مردمي . در
يك سوي آن
مردمي كه هيچ
تمايلي به
جنگ نداشتند
و به زور
روانه جبهه
هاي جنگ شده
اند و در سوي
ديگر مردمي
كه بر تن
فرزندان خود
كفن مي
پوشاندند و
آنها را
آماده دفاع
از اسلام و
ميهن اسلامي
خويش مي
ساختند. در
يك سو حكومتي
كه نظاميان
آن گروه ،
گروه خود را
تسليم جبهه مقابل
مي كردند و يا
در هنگام
فرار از جبهه
جنگ توسط
فرماندهان
خود اعدام مي
شدند و در سوي ديگر
سالخوردگان
و نوجوانان
كه عاشق
شهادت بودند
و داوطلبانه
به جبهه ها
روي مي
آوردند . رژيم
عراق با
دريافت
اطلاعات خود
از عوامل ضد انقلاب
داخلي و
دستگاه هاي
جاسوسي به مدت
بيست ماه پس
از آغاز
پيروزي
انقلاب
اسلامي به
توطئه چيني و
تهيه مقدمات
جنگ پرداخت
تا سرانجام
در 31 شهريور
ماه 1359 حمله
گسترده خود
را به خاك
جمهوري
اسلامي
ايران آغاز
كرد و قسمت
وسيعي از
اراضي نواحي
غربي و جنوبي
ايران را به تصرف
خود در آورد در
اين مدت بيست
ماهه زمينه
سازي جنگ ،
رژيم عراق با
حمايت از ضد
انقلاب
داخلي تلاش
مي كرد كه
حكومت مركزي
جمهوري
اسلامي
ايران را
تضعيف نمايد
و اقليت هاي
قومي و زباني
ايران را
عليه حكومت
مركزي تحريك
كند . رژيم
عراق
خوزستان را
عربستان
ناميد و
علناً نقشه
هايي چاپ كرد
كه در آن
خوزستان ،
عربستان
ناميده شده و
به عنوان بخشي
از خاك عراق
قلمداد شده
بود .در يك سو
حكومتي كه
نظاميان آن
گروه ، گروه
خود را تسليم
جبهه مقابل
مي كردند و يا
در هنگام
فرار از جبهه
جنگ توسط
فرماندهان
خود اعدام مي
شدند و در سوي ديگر
سالخوردگان
و نوجوانان
كه عاشق
شهادت بودند
و داوطلبانه
به جبهه ها
روي مي آوردند
. رژيم
عراق با
دريافت
اطلاعات خود
از عوامل ضد انقلاب
داخلي و
دستگاه هاي
جاسوسي به
مدت بيست ماه
پس از آغاز
پيروزي
انقلاب
اسلامي به
توطئه چيني و
تهيه مقدمات
جنگ پرداخت
تا سرانجام در
31 شهريور ماه 1359
حمله گسترده
خود را به خاك
جمهوري
اسلامي
ايران آغاز
كرد و قسمت
وسيعي از
اراضي نواحي
غربي و جنوبي
ايران را به
تصرف خود در
آورد . در
اين مدت بيست
ماهه زمينه
سازي جنگ ،
رژيم عراق با
حمايت از ضد
انقلاب
داخلي تلاش
مي كرد كه
حكومت مركزي
جمهوري
اسلامي
ايران را
تضعيف نمايد
و اقليت هاي
قومي و زباني
ايران را
عليه حكومت
مركزي تحريك
كند . رژيم
عراق
خوزستان را عربستان
ناميد و
علناً نقشه
هايي چاپ كرد
كه در آن
خوزستان ،
عربستان
ناميده شده و
به عنوان
بخشي از خاك
عراق قلمداد
شده بود . مقامات
اين رژيم نيز
بارها اعلام
كردند كه آمادگي
دارند به هر
حركت تجزيه
طلبانه اي
كمك كنند و
ايران را به
ملت هاي
كوچكي تقسيم
نمايند ، از
جمله صدام
حسين در
تاريخ 24 اسفند
ماه 1359 اعلام
كرد : ( عراق )
آماده است
هرگونه كمك ،
منجمله
اسلحه گرم در اختيار
گروه هاي
مخالف
ايراني
بگذارد ،
عراق ديگر
مايل نيست كه
ببيند ايران
وحدت خود را
حفظ مي كند . و
يا سعدون
حمادي وزير
خارجه وقت
عراق در
تاريخ 16 فروردين
ماه 1360 گفت : "
مراجع مشخص
مشغول بحث
درمورد
تجزيه
جغرافيائي
ايران مي
باشند " . رژيم
عراق علاوه
بر تحريك
اقليت هاي
قومي و زباني
ايران و
حمايت از ضد
انقلاب از آغاز
پيروزي
انقلاب
اسلامي ، در
نواحي مرزي نيز
عملاً دست به
حملات و
تحريكات
مكرر زد ، بطوريكه
تا 31 شهريور
ماه 1359 جمعاً 636
مورد از
تجاوزات
زميني و
هوايي ارتش
عراق عليه
خاك جمهوري
اسلامي
ايران به ثبت
رسيده است . اين
تجاوزات از
تاريخ 13
فروردين ماه 1358
يعني ، تنها 50
روز پس از
پيروزي
انقلاب
اسلامي با
تجاوز هوايي
به شهر "
مهران " آغاز
گشت و همچنان
تا حمله
گسترده عراق
به ايران
ادامه يافت . |
||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||
|
|