و خداوند علي ( ع ) را آفريد

 

 ... جمعه بود، و سيزدهم ماه رجب از سال دهم قبل از بعثت. جهان با لحظه حساس تاريخ خود، هنوز ده سال فاصله داشت، بايد اين لحظه حساس با بعثت رسول خدا تكوين يابد و نقطه عطفي در تاريخ بشريت بوجود آورد. نقطه اي كه دنياي كهنه و فرسوده را از دنياي جديدش جدا كند. خداوند در تدارك مقدمات اين جهش تاريخي بود.
جهش هاي عظيم تاريخي جز با دست هاي برومند رجال تاريخ انجام نمي گيرد. و اين سنت الهي است كه تحولات تكاملي، از وجود رجال برگزيده بشر، منشاء گيرند، رجالي كه علي رغم شرايط نامساعد موجود، به تكاپو و تلاش بر مي خيزند و فرياد خود را از اعماق اجتماع سر مي دهند، و با اين فرياد لرزه اي شكننده بر اركان نظامات فرسوده و نابسامان موجود مي افكنند. طنين اين فرياد است كه مغزها را تكان مي دهد و آنها را به جنب و جوش و حركت مي اندازد، مغز هاي مرده، زنده مي شوند و در پرتو اين زندگي پرده ها را بر مي درند و چشم اندازهاي نوي در برابر خود مشاهده مي كنند.
جهان به سوي سرنوشت خود به پيش مي رفت. سرنوشتي كه قلم قضاي الهي تحولي درخشان بر آن ترسيم كرده بود. بنا بود اين تحول با دست تواناي پيغمبر بنيان گذاري شود، و در عين حال مردي نيرومند لازم بود كه اين تحول را جاودان سازد.
مردي كه با اصول و فروع كليات و جزئيات اين تحول را در وجود خويش تجسم دهد.
مردي كه اين صلاحيت و شايستگي را داشته باشد كه بگويد: "من قرآن ناطقم".
قرآن برنامه تحول بود و خدا آن را از آسمان بر محمد (ص) فرو فرستاد ولي خاصيت روح بشر اين است كه بيش از آنچه كه اسير گوش است، اسير چشم است، شنيدني ها در مزاج روحي بشر اثرمي كنند، ولي ديدني ها اثري بيشتر و قاطع تر دارند.
پيغمبر با زبان قرآن تحول را بيان كرد و اين كه مردي لازم است كه قرآن را در وجود خويش تجسم دهد تا مردم آن را كه شنيده اند ببينند. قرآن از عدالت سخن مي گفت. و اين علي است كه بايد اين عدالت را در همان سطحي كه خدا خواسته، در وجود خويش تجسم دهد؛ بايد جهان و جهانيان، اصولي را كه اسلام براي مردم بيان داشته، در سيماي زندگي علي به صورتي زنده و برجسته مشاهده كنند.

محمد براي ايجاد تحول و در راه تربيت انسانها به دو عامل نياز قطعي داشت، يكي قرآن و ديگري علي. و اين خود پيغمبر است كه هميشه اين دو را با هم نام مي برد. مي گفت: "اني تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتي" من مي روم ولي دو گوهر گرانبها در ميان شما باقي مي گذارم، يكي قرآن و ديگري عترت؛
و علي شاخص ترين فرد عترت بود.
محمد داشت مراحل كمال خود را مي پيمود، لازم بود ده سال ديگر بگذرد، تا او موفق به تسخير آخرين قله كمال شود؛ تا آماده بعثت گردد. وجود محمد زمينه نزول قرآن را فراهم مي كرد و در عين حال بايد به موازات آن زمينه پيدايش انساني كه قرآن را در خود تجسم دهد، نيز فراهم شود، و خداوند در تدارك اين مقدمات بود.

آن روز، جمعه بود، و عرب جمعه را احترام مي كرد و نيز ماه رجب را. بت هاي كعبه در اين ماه و مخصوصاً در روزهاي جمعه اين ماه مشتري بيشتري داشتند.
و آن روز نيز كه روز جمعه سيزدهم ماه رجب بود در اطراف خانه كعبه ازدحام عجيبي برپا بود. در اين جمع تنها يك زن بود كه به جاي عبادت بت، خدا را عبادت مي كرد، شرك و كفر بر روحش سايه نينداخته بود. او دين حنيف داشت، همان دين جدش ابراهيم خليل الرحمن، و او نيز در اطراف خانه خدا طواف مي كرد، و از خدا مي خواست تا وضع حملش را آسان كند.
او فاطمه دختر اسد بن هاشم بود و فرزندي را به بار داشت
.
و تقدير چنين بود كه اين فرزند تولدي مبارك و استثنايي داشته باشد... تولد در خانه خدا...

فاطمه با خدا راز و نياز مي كرد. ناگهان در خود احساس دردي شديد كرد، دردي كه فاطمه آن را به خوبي مي شناخت، آخر اين پنجمين حمل او بود، او قبلاً چهار بار ديگر اين درد را در خود احساس كرده بود. فاطمه مضطرب و پريشان شد، او در ميان جمعيت غوطه مي خورد و طواف مي كرد، پس از اين احساس از طواف باز ايستاد ولي موج جمعيت او را به اين سو و آن سو مي كشاند. و درد هر لحظه شديدتر و شديدتر مي شد.
چه مي دانست كه خدا چه سرنوشت افتخار آميزي براي او و نوزادش رقم زده است.
فاطمه به دنبال پناهگاهي مي گشت، مأمني كه او را از چشم مردم پنهان كند، و سرانجام آغوش گشوده كعبه را در برابر خود ديد. فاطمه قدم به درون خانه كعبه گذارد.و اين تقدير الهي بود كه مرد خدا در خانه خدا قدم به صحنه حيات پر افتخار خود بگذارد.
نامش را علي نهادندآ؛ و با علي، موجودي ديگر نيز موجوديت گرفت، موجودي عزيز، گرانبها و بس كمياب. همان چيزي كه بايد راز سعادت جامعه ها را در آن جست، و در آن هنگام جوامع سخت از آن نهي شده بودند، جهان، "عدل" را نه مي فهميد و نه مي شناخت. ميلاد علي با تولدي ديگر همراه بود؛ تولد عدل...

علي توجيه كننده عدل و نشان دهنده عاليترين مظاهر آن بود. دنيا از روزنه وجود علي به شناخت عدل توفيق يافت و از آن بالاتر معناي انسانيت را شناخت. انسانيتي كه عدل يكي از شاخه هاي آن است.

راز خلقت و آفرينش آدميان در چيست و چرا انسان را آفريدند؟ و آيا اين راز را مي توان در خور و خواب، در كشتن و بستن، در ظلم و ستم جستجو كرد؟ و آيا بشر براي اين خلق شده كه بسان درندگان، بدرد ، حتي همنوعان خود را؟ و در اينجاست كه در بين ميلياردها نفوس بشري و پس از پيامبران، تنها وجود علي است كه به توجيه و تفسير اين راز مي پردازد و هدف از خلقت نوع انسان را توجيه مي كند و راز آن را بازگو مي نمايد. هدف، نيل به آخرين قله كمال است، هدف اين است كه انسان، انسان شود؛ و اين انسانيت چيست؟
و باز هم اينجاست كه علي را مي بينيم كه بسان معلمي بزرگ و آزموده به تعليم انسانيت مي پردازد. و خطوط آن را در لوح زندگي خويش در برابر ديدگان بشريت مي گذارد. و اين تعليم را از همان دوران كودكي شروع كرد. كودك بود، ولي هرگز تحت تاثير شرايط غلط موجود قرار نگرفت. و اين نخستين درس مكتب اوست؛ تهي شدن از تاثيرات غلط جامعه.

جامعه او بت مي پرستيد، ولي او با همان مغز كودكانه اش دريافت كه سرّ دهر و راز طبيعت را نمي توان با "بت" تفسير كرد. او از مطالعه كتاب طبيعت در همان كودكي به شناخت "الله" توفيق يافت.
و اين شناخت، بزرگترين و حساس ترين نقش را در زندگي او عهده دار شد.
چيزي نگذشت كه نشانه هايي از نور الهي را در وجود شخصيتي به نام محمد (ص) تشخيص داد و در اين نور جاذبه اي بس شديد يافت. به سوي آن كشش پيدا كرد و از سن هشت سالگي رسما و به طور شبانه روز در كنار آن نور كه در وجود "محمد" تجسم يافته بود، قرار داد.
دو سال ديگر هم گذشت و آن نور سرانجام "محمد(ص)" را به آخرين قله كمال رساند.
او پيغمبر شد، داراي مكتبي آسماني و الهي.
و علي ايده خود را در اين مكتب به صورتي روشن و بارز مشاهده كرد. آنچه را كه قبلاً خود به طور مبهم دريافت كرده بود، اكنون با تلاء لوئي پردرخشش و زنده و گويا در مكتب آسماني "محمد(ص)" مي ديد.
به آن ايمان آورد، ايماني بالاتر از عشق.
و همين عشق و نيروي خلاق و آسماني آن بود كه علي را به صورت بزرگترين فداكار اسلام و آئين جديد در آورد.
علي كه نقشي جاودانه از خدا و عدل در سينه نوراني خود داشت پرچم اين مكتب را بردوش گرفت.
با اين پرچم و با سرمايه همان عشق، خود را به جبهه مخالفين عدل زد و جلو رفت، و راه را براي پيشروي آئين اسلام باز كرد.

علي (ع) مرد استثنايي خلقت
علي عليه السلام در جامعه اي قدم به عرصه زندگي نهاد كه از يك سو بت هاي كعبه و از سوي ديگر بت هاي ستمگر اجتماع به جان مردم افتاده بودند. بت هاي كعبه كه به غلط نام تقدس به خود گرفته بودند، مغز و فكر مردم را سياه و تاريك نموده بودند و بتهاي اجتماع هم زندگي مادي آنها را به تباهي كشيده بود و اقتصاد آنها را به يغما مي بردند. ظلم وستم از در و ديوار جامعه فرو مي باريد. و نظامات ظالمانه، توده هاي وسيع جمعيت را به بندگي و بردگي يك عده گردنكش در آورده بود.
قاعده طبيعي اين است كه افرادي كه در چنين جامعه هايي تربيت مي شوند به رنگ همان جوامع درآيند و به موجب تاثير قطعي اي كه جامعه در فرد دارد آنها نيز اين نظامات غلط را بپذيرند و همچون ديگران به رنگ محيط در آيند.
ولي اين قاعده در مورد افراد استثنايي به هم مي خورد. اين افراد استثنايي نه تنها تحت تاثير شرايط جامعه قرار نمي گيرند، بلكه مي كوشند تا جامعه را نيز عوض كنند و آن را از مسير زشت و زننده اي كه دارد، باز دارند؛ و علي عليه السلام از اين قبيل افراد بود، او در برابر خود جامعه اي مي ديد با تمام مشخصات عقب افتادگي. قبل از هر چيز مي ديد كه جامعه از نظر مالي به دو قطب ثروتمند و فقير تقسيم شده است. اقليتي ثروتمند در يك طرف، و اكثريتي فقير و فاقد همه چيز در طرف ديگر قرار گرفته اند.
نظامات غلط و شالوده هاي نامتناسب اجتماعي اين شكاف عميق اقتصادي را به وجود آورده بود و به صورت "دوري" نيز روز به روز بر وسعت و عمق اين شكاف مي افزود، همين نظامات فرسوده و ظالمانه اجتماعي موجب مي شد كه توليد كنندگان ثروت كه اكثريت جامعه را تشكيل مي دادند، عليرغم حقوق بشري، در اداره امور جامعه خويش نقش نداشته باشند و در نتيجه، جهت سير گردش اجتماعي در مسيري بر خلاف مصالح واقعي اكثريت بوده باشد.

در آن روز جامعه مكيّان مجلس شورايي داشتند كه خود نام "دارالندوه" به آن داده بودند، تمام اين امور اجتماعي و حوادث و مشكلات، جنگ، صلح، تجارت، ازدواج و غيره در اين مجلس مطرح و درباره آن تصميم گرفته مي شد.
ولي در اين مجلس راهي براي مردم و يا نمايندگان واقعي آنان نبود و تنها روساي تيره هاي قبيله قريش و شخصيت هاي قدرتمند آنها بودند كه در اين مجلس شركت مي كردند و تصميم مي گرفتند و آنگاه تصميم خود را به اكثريت تحميل مي كردند.
افراد قبيله قريش به موجب ثروت و تعداد افراد قبيله و ريشه هاي خانوادگي طبقه اي ممتاز محسوب مي شدند و تمام امتيازات را مخصوص به خود گردانيده بودند. روساي تيره هاي قريش مناصب مختلف اجتماعي را بين خود تقسيم كرده بودند، و براي هيچ يك از مردم عادي ، امكان تصدي اين مناصب نمي رفت، علي عليه السلام مي ديد كه ارزش هاي اجتماعي و معيارهاي سنجش شخصيت بر اساس معادله هايي واهي و غير معقول قرار گرفته است.
و در نتيجه به جاي آن كه اهميت و شخصيت "افراد" بستگي به فضائل اخلاقي، معنويات ، كار، لياقت و بازده اجتماعي آنان داشته باشد، وابستگي غير مطلوبي با ميزان ثروت، تعداد افراد قبيله، كثرت فرزندان و ريشه هاي خانوادگي پيدا كرده است.
و همين معيارهاي فاسد و غلط است كه مانع تجلي و بروز استعدادها و بهره برداري از منابع انساني شده و اكثريت جمعيت را از هر گونه فعاليتي باز مي دارند.

از همه بدتر آن كه اين مشخصات اجتماعي و اقتصادي كه از مظاهر عقب افتادگي جوامع هستند، همانطور كه در جامعه هاي عقب افتاده دنياي امروز موجب بروز حالات رواني بدبختي زائي مي شوند، در جامعه عرب آن روز نيز حالات رواني خاصي در انبوه جمعيت به وجود آورده بود. حالاتي كه مانع از اين مي شد كه توده وسيع جمعيت به منظور باز يافت حقوق انساني خود به جنب و جوش بيافتد و احيانا براي تغيير شكل جامعه، و در زنده ساختن حقوق بشري، دست به يك انقلاب سودمند و موثر بزند.
در جامعه آن روز عرب، با آن مشخصات اقتصادي و اجتماعي كه داشت، از نظر رواني حالت شخصيت باختگي، ترس، احساس ذلت و حقارت، عادت به تمكين در برابر زورمندان و نظائر اينها نيز به وجود آمده بود و اين خود هر گونه تحرك اميد بخش اجتماعي را از مردم سلب مي كرد.

علي عليه السلام جمعيت بي سواد و ناداني را در برابر خود مي ديد كه حتي از نعمت خواندن و نوشتن محروم بودند. به موجب روايات تاريخي، گويا در آن زمان تعداد كساني كه قدرت خواندن و نوشتن داشته اند، از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي كرده است و تني چند از تاريخ نويسان نوشته اند كه به هنگام بعثت پيامبر گرامي اسلام تنها سيزده تن از مردم جزيزة العرب با سواد بوده اند و خواندن و نوشتن مي دانسته اند و مي دانيم كه يكي از معيارهاي تشخيص رشد يا عدم رشد جوامع در دنياي امروز مسئله سواد است.
با اين توصيف روشن است كه جامعه عرب به هنگام ظهور علي عليه السلام كه تقريباً صد در صد مردم آن بي سواد بودند، در چه حد از عقب افتادگي و بدبختي هاي ناشي از آن قرار داشتند. علي عليه السلام اينها را مي ديد ولي به جاي آن كه تحت تاثير مستقيم جامعه قرار گيرد و خود نيز مانند ديگران همرنگ جامعه شود و به همان راهي برود كه ديگران رفته اند، تحت تاثير جهت عكس و مخالف آن قرار گرفت. تاثيري كه از جامعه در روح علي منعكس مي گشت، اين بود كه نسبت به نظامات موجود بدبين شود و معيارهاي متداول اجتماعي را كه موجب پايمال شدن حقوق بشري مي گرديد، بي ارزش و غير انساني تلقي نمايد. بايد افراد جامعه را انسان بداند و در راه نجات آنها از عقب افتادگي، به تلاش و كوشش برخيزد.
علي كم كم با اين افكار بزرگ و بزرگتر مي شد. لازم بود كه افكار نو و تحول يافته علي در قالب مكتبي صحيح و تكامل يافته شكل گيرد. در درون جامعه تاريك و دود زده آن روز، افكار پردرخشش علي در مغز و روحش تكوين مي يافت و به موازات آن نور ديگري نيز، در حال شكل گيري بود. و آن نور همان مكتبي بود كه مي بايست افكار علي در قالب آن شكل بگيرد، و سپس به نام طرفداري از حقوق بشر و عدالت اجتماعي، به نجات انسانها برخيزد.

در تاريخ بشريت گاه مي شود كه تمام عوامل دست به دست هم مي دهند و جامعه ها را از مسير عدالت و فضيلت خارج مي سازند.
در چنين لحظاتي است كه جوامع انساني به سرعت رو به سقوط و ننگ و بدنامي سير مي كنند، عدالت مي ميرد، شرف و فضيلت نابود مي شود و آزادي محو مي گردد. كم كم عقايد غلط و باطل، نظامهاي اجتماعي فاسد و ننگين، سيستم هاي اقتصادي ظالمانه، خوي و عادت مردم مي شود و مردم در اين همه بدبختي و انحراف غرق مي شوند. ديگر حتي بدبختي را هم احساس نمي كنند. سيه روزي و ستمكشي را لازمه حيات تصور مي كنند و زندگي را همان منجلابي مي دانند كه در آن دست و پا مي زنند. آنچنان فكر و روحشان تخدير مي شود كه حتي به فكر خوشبختي و زندگي بهتر هم نمي افتد. در اين موقع است كه هر گونه تحرك فكري هم از آنان سلب مي گردد و يا بهتر گفته باشيم، ستمگران اجتماع هر گونه فروغ و جنبش فكري را نيز در آنها كشته اند.

و ناگفته پيدا است كه اين مرحله آخرين درجه بدبختي يك جامعه به حساب مي آيد. در چنين شرايطي نيروي يزداني به كار مي افتاد و به منظور نجات انسانها شرايط تحول و نهضتي سعادت بخش را آماده مي كرد. در اين موقعيت ها بوده است كه پيامبران الهي ظهور كرده اند و يا مرداني چون علي (ع) قدم به عرصه حيات نهاده اند، دنيايي كه قهرمان بزرگ اسلام علي عليه السلام به آن وارد مي شود در چنين شرايطي بوده: مردم در سيه روزي و بدبختي غرق بودند ولي آن را درك نمي كردند، و چون درك نمي كردند به فكر نجات خود هم نمي افتادند.
لازم بود كه در چنين شرايطي دست رحمت الهي به سوي مردم دراز شود، و شرايط تحول همه جانبه اي را از هر جهت فراهم سازد.
و خداوند در تدارك آماده كردن اين شرايط بود. از يك طرف علي تكوين مي يافت، و از طرف ديگر مقدمات تكوين مكتبي بزرگ و پرشكوه و عدالتخواه به نام اسلام فراهم مي شد، همان مكتبي كه بايد علي را در خود پرورش دهد و سپس او را به صورت قهرماني بزرگ و ستم شكن روانه ميدان اجتماع سازد.
اين مكتب، مكتب اسلام بود كه با دست تواناي محمد در جهان پايه گذاري شد. در همان هنگام كه چشمان تيزبين علي در جامعه خود به بررسي مي پرداخت، از خيلي جلوتر دو چشم قوي و نيرومند ديگر نيز جامعه عرب را مورد بررسي و مطالعه قرار داده بود. اين دو چشم از محمد فرزند عبدالله و پسرعموي علي بود.
او نيز چهل سال با دقتي عميق و همه جانبه، جامعه خود را كه سرشار از ننگ حق شكني بود مطالعه كرد، همين مطالعات بود كه او را آماده رهبري كرده بود. آماده كرده بود تا با دستهاي توانايش مكتبي بزرگ و آئيني جاوداني پايه گذاري شود. سرانجام محمد به پيامبري مبعوث شد و رسالت جهاني خود را آغاز كرد.

علي در سيماي زندگي محمد به مطالعه و بررسي پرداخت، صفاتي خاص در او مشاهده كرد؛ صفاتي ملكوتي و آسماني. او را غير از ديگران يافت. او تا به حال اشخاص را ديده بود كه با داشتن عنوان اشرافيت، ملتي را به زنجير مي كشيدند و از خون آنها ارتزاق مي كردند؛ مردمي را ديده بود كه جز سنگدلي و شقاوت چيزي ني شناختند. مردمي كه زير بناي كاخ هاي مجللشان را بدن هاي استخواني و رنج كشيده انسان هاي محروم تشكيل مي داد. او تاكنون ابوسفيان ها، ابوجهل ها و ابولهب ها را ديده بود.
و اينها شخصيت هاي كاذبي بودند كه در تابلو زندگيشان رقمي از انسانيت و رحم و مروت ديده نمي شد.
و اكنون او در برابر خود، محمد را مي بيند.
محمد، شخصيتي كه سرتا پا مهر و عاطفه و محبت است، شخصيتي كه چهره رنگ پريده بينوايان، دلش را مي لرزاند و قلبش را سرشار از غم و اندوه مي كند؛ محمدي كه حتي نان شب خود را به بينوايان مي دهد، محمدي كه بر يتيمان پدري مي كند و دست پر مهر خود را به سر و روي آنان مي كشد.
چنين مقدر شده بود كه افكار علي نخست در وجود محمد و سپس در قالب آئين اسلام شكل گيرد، و با اين شكل گيري، بزرگترين مرد حق و عدالت در صحنه جهان به وجود آيد. مردي كه به كالبد عدالت اسلامي روح بدمد و صحنه هاي زنده و گوياي آن را بر تابلو حيات پردرخشش خويش ترسيم نمايد و چشم اندازي بديع و خيره كننده در برابر چشمان بشريت بگذارد.